زلزله ی بوشهر


تسلیت

سر سبز ایران به سوگِ گل‌های پرپرش سیاه‌پوش است، اما تنها نیست!
که ما نه تنها به تسلی، که به یاری و همراهی، بر‌می‌خیزیم!
وقتِ دست به دست هم دادن و خانه را دوباره ساختن است!
چرا که هیچکس به جز ما به فکر ما نیست !!
اردلان سرفراز

دوباره و دوباره و دوباره

دوستان، باز هم ایمیلی دیگر از اردلان سرفراز عزیز دریافت کرده ایم که متن آن را برایتان می گذاریم:

باز هم شخصی به نام مستعار «راد» یکی از ترانه های ناتمام مرا با یک ارگ خانگی و فالش خوانده و در فیس بوک گذاشته!!

این شعر، «مزرعه» نام دارد و از من دزدیده شده است.

لطفا اول این ویدئو را در فیس بوک ببینید و سپس در سال صفر بنویسید.

با سپاس

اردلان

 

زادروز-1390

 

اردلان عزیز

میلادروزت مبارک

تازه ترین گفت و گوی اردلان سرفراز عزیز از manoto 1

 

دانلود تازه ترین گفت و گوی اردلان سرفراز عزیز از manoto 1

 

 

برای تماشای گفت و گو کلیک کنید

آغاز سال 1390 مبارک

 

 

تازه ترین گفت و گوی اردلان سرفراز با ایران امروز

امکانى بدست آوردیم تا با شاعر و ترانه‌سراى بزرگ ایران گفتگوى داشته باشیم. شاعرى که هیچ‌گاه واژه‌هایش رنگ نباخته‌اند و اشعارش همواره در رگ و خون مردم جارى بوده و هست و حضورش خاطراتى‌ست که در آن زندگى جریان دارد. شاعرى که صداقت و درستى کلامش در تمام شعر‌ها و ترانه‌هایش چون آینه‌اى پاک نمایان است. هر یک از ما با شعرهاى او به گونه‌اى یگانه زندگى کردیم، عشق ورزیدیم، دل بستیم، گسسته‌ایم، گریسته‌ایم... براستى مى‌شود تمامى روزهاى گمشده‌ى خود را با شنیدن هر کدام از ترانه‌هاى او پیدا کرد.او به زیبا‌ترین و با احساس ترین شکل ممکن، حرف دل تو و مرا مى‌زند. او زبان احساس من و تو‌ست!این ترانه‌سراى بزرگ ایران کسى نیست جز اردلان سرفراز، ترانه‌سرایى که با بیش از ۴۰ سال در حافظه‌ى تاریخى سرزمین ما حضور داشته است و در راه اعتلاى فرهنگ و ادبیات سرزمین ما رنج‌ها برده است براستى اردلان سرفراز کیست؟ ترانه‌سرایى از مردم، که همواره با مردم است، اما همیشه از جنجال و هیاهو بدور بوده است. شاید این بیت زیباى حافظ وصف حال اردلان سرفراز باشد که: «در اندرون من خسته دل ندانم کیست، که من خموشم و او در فغان و در غوغاست!

لازم به ذکر است که از اردلان سرفراز تاکنون دو کتاب شامل گزیده‌هاىى ازاشعار و ترانه‌هاى وى به نام‌هاى از ریشه تا همیشه و سال صفر منتشر شده است. این کتاب‌ها در ایران توسط انتشارات ورجاوند و در آلمان توسط انتشارات البرز به چاپ رسیده‌اند.

• با سپاس از اینکه دعوت ما را پذیرفتید، اجازه بدهید با این سئوال شروع کنیم که؛ چه چیزهایى را باعث تأثیر، نفوذ و ماندگارى یک ترانه مى‌دانید؟

• همانطور که بار‌ها گفته‌ام، ترانه‌ى موج نو معاصر یک‌شبه راه ۴۰ ساله را نپیموده و یکباره گیاه‌وار از زمین نروییده است. هم‌چنان‌ که ریشه‌هاى ادبیات مدرن، شعر موج نو به بزرگى سنت‌شکنى بنام نیما مى‌رسد. وقتى شما از ترانه‌سرایى صحبت مى‌کنید فراموش نکنید که ترانه‌سرایى در فرهنگ ما بنایى است که پایه‌هاى اصلى آن را حتا، ترانه‌سرایان گمنامى که نامشان را نمى دانیم تا بزرگان دیروز و امروز بنا نهاده‌اند. آنان‌که آمدند و گفتند و رفتند، در ترانه ماندند، که اگر نمى‌بودند، نمى‌سوختند و نمى‌ساختند،" ترانه " امروز اینجا نبود. از خیلى از مسایل و عقده‌هاى شخصى که بگذریم و منصفانه قضاوت کنیم، ترانه‌اى که امروز هزاران "دایه‌ى دلسوز‌تر از مادر یافته"، ثمره‌ى یک عمر خون جگر و رنج کسانى است که در این راه سخاوتمندانه تمام هستى و دار و ندار خود را فقط در ازاى اعتقاد به مردم با عشق و ایثار در طبق اخلاص نهاده و به مخاطبانان همیشگى خود هدیه کرده‌اند. مخاطبانى که نسل اندر نسل با این ترانه‌ها زندگى کرده و خاطره دارند.

• چه تفاوتى بین یک شعر و یک ترانه وجود دارد؟

• صدا، اگر صداى سخن عشق باشد، بى‌زمان و بى‌مرگ است و بقول حافظ، (حافظ، حافظه عشق): از صداى سخن عشق، ندیدم خوش‌تر، یادگارى که در این گنبد دوار بماند! اگر شعر ریشه در عشق به معناى وسیع آن یعنى، «عشق عمومى» و «درد مشترک» انسان‌ها داشته باشد که آنهم آموختنى نیست، بلکه آمدنى است، ماندگار می‌شود! و این شامل تمامى هنر‌ها هم مى‌شود که ترانه هم یکى از این هنر‌ها، یعنى شعراست! فقط ممکن است از نظر فرم تفاوتى داشته باشند، وگرنه جوهر یکى‌ست و باید هم باشد.

• شما که خود یکى از بنیان‌گذاران ترانه‌سرایى نوین در ایران هستید، مى‌خواستم نظرتان را در باره‌ى آنچه که در حال حاضر از آن تحت عنوان نوگرایى در ترانه‌هاى امروز نام مى‌برند، بپرسم. حال و روز فعلى ترانه‌سرایى را در آنچه که از آن بعنوان «آشفته بازار خارج از کشور» نام مى‌برند، چگونه ارزیابى مى‌کنید؟

• حال و روز ترانه و بطورکلى موسیقى ما را در حال حاضر، خود شما و یا هر صاحب‌نظر دیگرى بخوبى مى‌دانید و مى‌دانند! اقلیت ما، موجودیت ترانه‌ساز و ترانه‌ى نوین که از هرسو زیر فشار و انکار موجودیت است، و در این رهگذراز بس فریاد زده، نفس‌اش، بند آمده است. ترانه‌ى نوین، مظهر و بپادارنده‌ى «ترانه‌سالارى» در موسیقى ما بوده و هست که متأسفانه امروز به عناوین مختلف، سعى در محو کردن و انکار آن مى‌شود. در ریتم‌ها و موسیقى‌هاى مبتذل، «آسان» و «رقصاننده» آن را لوث مى‌کنند. و این درد نه تنها دامن‌گیر ما که دامن‌گیر موسیقى «سرسام گرفته‌ىِ ماشینىِ امروزِ جهان هم شده! فقط و فقط» تکنیک! «از احساس و از آدم‌هایى مثل جان لنون John Lennon، لئونارد کوهن Leonard Cohen و رینهارد ماى Reinhard Mey و از این دست دیگر خبرى نیست.

• نظر شما راجع به نسل جدید ترانه‌سرایى در ایران یا خارج از ایران چیست؟ اساساً ترانه‌سرایى در حال حاضر را چگونه مى‌بینید؟

• همانگونه که اشاره کردم؛ استعدادهاى درخشان در خارج و داخل بسیارند که هنوز فرصت عرضه‌ى آثارشان را نیافته‌اند! که امیدوارم بیابند. البته اگر هجوم سیل‌آساى ترانه سازان حمایت‌ شده وزارت ارشاد به آنان امان بدهد! که این حضرات (ترانه‌سازان حمایت شده‌) به روش جدید «بازاریابى»، هریک براى خود در خارج و داخل، مدیر برنامه دارند و سرگرم معامله با «ستارگان» ریز و درشت «آسمان» هنر ایران هستند و از آنجا که نیروى شگفت‌انگیز دلار، پیامبران رسالت را مغلوب کرده است، این معامله از نظر اقتصادى به نفع هر دو طرف است.

• آیا شما اول ملودى یک ترانه را در ذهنتان پرورش مى‌دهید و بعد ترانه را با این ملودى مى‌سرائید یا برعکس؟ و یا شاید هم هر دو با هم در ذهنتان مى‌آیند؟ اگر ممکن است کمى برایمان در این باره توضیح بدهید!

• از آنجا که فرهنگ ما ریشه‌هاى کهن و عمیقى در شعر دارد، ترانه‌هایى هم که متولد مى‌شوند، ریشه در این فرهنگ غنى دارند و درنتیجه موزون متولد مى‌شوند، به‌جز ترانه‌هایى که بر روى آهنگ مى‌نویسم که آن‌ها شامل این قاعده نمى‌شوند و هم وزن و هم موسیقى خودشان را به‌همراه دارند. به همین دلیل بار‌ها گفته و مى‌گویم؛ که ترانه‌سرا باید شاعر باشد و شعر ما را از آغاز تا به امروز بشناسد. وزن‌هاى شعر ما چون اقیانوسى بیکران هستند و آنقدر زیبا، خوش‌آهنگ و خوش‌رنگ و گوناگون هستند، که هرگز آهنگ‌هایشان یکنواخت و تکرارى نمى‌شوند و هر ایرانى بخصوص شاعر، این ملودى‌ها را در ضمیر ناخودآگاه خود دارد از گهواره تا... به همراه داشته و با آن‌ها پرورش یافته‌اند.

‌• شما مانند بسیارى از شاعران و ترانه‌سرایان مجبور به جلاى وطن شدید. این تغییر جغرافیایى و محیطى چه تأثیرى در شعرهاى شما داشته؟

• تأثیر این هجرت ناخواسته را مى‌توانید از آثار من پس از جلاى وطن (۱۹۸۱ میلادى) حس کنید، نه ‌تنها‌ در آثار من، که در آثار تمامى هنرمندان تبعیدى‌اى چون من، مى‌توان کوله‌بار این زخمِ عمیقِ فرهنگى و انسانى را که سال‌هاى سال است که بر دوش مى‌کشند، دید. اما، دل از دریا بردن کار ما نیست!

• شما با آنکه درغربت زندگى مى‌کنید، ترانه‌هایتان درمیان مردم بیش از سایرین طرف‌دار دارد، خودتان دلیل این محبوبیت را در چه مى‌دانید؟

• این پرسش را که من نه بلکه مخاطبان من باید پاسخ‌گو باشند. تنها مى‌توانم این را بگویم که من هرگز و هیچ‌گاه خود را از خانه و هم‌خانه‌هایم جدا ندیده‌ام. درهر گوشه‌ى دنیا که بوده‌ام! از درد خود با مردم حرف زده‌ام و این درد مشترک، زبان مشترک بین من و مخاط‌بان من بوده و هست!

• شما فارغ‌التحصل رشته‌ى روان‌شناسى هستید. چه تأثیرى علم روان‌شناسى بر روى ترانه‌هاى شما داشته و دارد؟

• اگر این به این معنا باشد که من با استفاده از این عمل و آگاهى و با قصد قبلى بخواهم ترانه‌هاى تأثیرگذار بسازم، که مى‌شود سوء استفاده و این خلاف مرام و اعتقادات من است و خیانت به اعتماد مخاطبانم و عملى ناجوانمردانه است! من براساس علاقه و به قصد ادامه‌ى این رشته، تا آخرین مرحله‌ى روان‌شناسى را خواندم، اما از بد حادثه ابتدا ترانه‌سرا شدم! و همین‌که تنها فرصت و توانایى براى ادامه‌ى تحصیل بدست آمد، آنچه که پیش آمد و مى‌دانید شدیم! واین مثنوى تاخیرشد اما براى یک هنرمند، آموختن و همیشه آموختن، الزامى‌ست که به جهان‌بینى و بینش انسانى و اجتماعى او کمک مى‌کند.

• از اجراى کدامیک از کار‌هایتان تابحال راضى بودید؟ یا به‌عبارتى کدامیک از کار‌هایتان شما را بیشتر خشنود کرده است؟

• من تقریباً از اجراى تمامى کار‌هایم به استثناى آنهایى که بدون اجازه و صلاحدید من، اجرا شده‌اند. راضى هستم! همانطور که همیشه گفته‌ام، ترانه یک کار تیمى (گروهى) است و من همیشه با تیم‌هاى خوبى کار کرده‌ام و از کار‌هایشان نیز راضى هستم.

• این روز‌ها مسئله‌ى کپى‌رایت در جامعه‌ى هنرى سر و صداى زیادى راه انداخته. مى‌خواستم از شما سئوال کنم که آیا در خارج از کشور قانون کپى‌رایت از شما و دیگر هنرمندان حمایت مى‌کند؟

• قبل از اینکه پاسخ شما را بدهم باید به این نکته اشاره کنم که آقاى معینى کرمانشاهى حدود۴۰ یا ۵۰ سال پیش حمایت از قانون مؤلفین و مصنفین را مطرح کردند. این درست در شرایطى بود که کمپانى‌هاى صفحه پرکنى، صفحه‌هاى مثلا زنده یاد مرضیه، دلکش و غیره را پخش مى‌کردند (آن روز‌ها صفحه‌ى ۴۵ دور بود) و فقط روى صفحه اسم خواننده بود! نه نامى از ترانه‌سرا برده مى‌شد نه آهنگ‌ساز! و آن‌ها هیچ حق قانونى، چه مادى چه معنوى از یک ترانه نداشتند و از زمانی هم که نوشتن نام ما را بروی صفحه‌ها آغاز کردند، همراه با قراردادی موذیانه و یک جانبه بود که حق تالیف ما را مثل یک کیلو آرد از ما می‌خریدند و مبلغی ناچیز هم از بابت آن به ما پرداخت می‌کردند یک بار برای همیشه! قبل از اینکه وارد جزئیات بشوم باید این را یادآور شوم که در سال ۱۳۵۶ شرکتى بنام CBS مى‌خواست با استفاده از «سیستم درصدى» بخشى از فروش یک آلبوم موسیقى را به آهنگ‌ساز، شاعر و خواننده، قراردادى ببندد و حق و حقوق هر کدام را جداگانه پرداخت کند. مى‌خواستند قانون جهانى کپى‌رایت را در ایران مطرح کنند، که متأسفانه با ظهور انقلاب این قضیه‌ى منتفى شد. بر طبق قانون کپى‌رایت، بابت هرگونه اجراى یک آهنگ (ویدئو، آودیو، کنسرت و غیره) درصد معینى به خالقان آن (آهنگساز، شاعر) تعلق مى‌گیرد. اما تابحال با هزاران ترفند این مسئله‌ى حیاتى نادیده گرفته شده و حتا به بهاى سلامتى، زندگى و جان بسیارى ازهنرمندان ما مثل زنده یادان بابک بیات و پرویزمقصدى و دیگران تمام شده است که احتیاج به ذکر اسم دیگرعزیزان هنرمند نیست! مردم مى‌دانند صحبت از چه کسانى است. هم اکنون در دور افتاده‌ترین نقطه‌ى دنیا و در تمامى کشور‌ها، قانون کپى‌رایت رعایت مى‌شود و حق و حقوق مؤلفین داده مى‌شود، اما در حال حاضر، در قرن بیست و یکم و در سال ۲۰۱۱ تنها هنرمندان ایرانى هستند که «در برایشان کماکان روى‌‌‌‌ همان پاشنه‌ى قدیمى مى‌چرخد!» هنوز کمپانى‌هاى صفحه‌پرکنى و پخش موزیک به‌‌‌ همان روش خودشان ادامه مى‌دهند، هنوزهم که هنوزاست شما در تلویزیون‌ها و آگهى‌ها، شرکت‌هاى موسیقى را مى‌بینید که وقیحانه، آثار هنرمندان را در بسته‌بندى‌هاى بسیار نفیس، از طریق پست، اینترنت یا تلفنى بدون اجازه صاحب اصلى آن به بازار عرضه مى‌کنند! متأسفانه مالک آثار ما شرکت‌هاى موسیقى هستند، که تا به امروز هم برنده بوده‌اند... تنها این وسط آهنگ‌سازان و شاعران هستند که سرشان بی کلاه مانده است. بقول دوستم شهیار قنبرى «کافه‌ها هم حتا حق تألیف مرا دزدیدند».

‌• مى‌دانیم که شما در تهیه و تنظیم چاپ کتاب سوم اشعار خودتون هستید! اگر ممکن است براى دوستدارانتان کمى توضیح بدهید که نگارش این کتاب در چه مرحله‌ایست؟

• همانگونه که خود مطلع و همکار من در این راه هستید در تهیه و جمع آورى آثار من از سال ۲۰۰۰ تا کنون (آثار اجرا شده و اجرا نشده) تقریباً کار کتاب سوم رو به اتمام است. باقى مى‌ماند وسواس ما براى تصحیح و تدوین و نگاهى دوباره به کلیات کتاب و همچنین در جستجوى ناشر و نامى مناسب براى این کتاب.

• در بیشترسروده‌هاى شما عشقى پنهان نهفته است. عشقى که آمیخته با عرفان است. این عشق و در ‌‌نهایت عرفان را در شعر‌هایتان چگونه ارزیابى مى‌کنید؟ اگر ممکن است کمى در این باره توضیح دهید!
‌• مولوى، حافظ و نظامى، میهمانان همیشگى ضیافتهاى دو نفرى مادرم و من بوده و هستند و شاهنامه، دنیاى پدرم بود که سرانجام سهراب وار در هواى نوشدارو به قصه‌ها پیوست. با توجه به زندگى و پرورش یافتن در چنین فضایى، خودآگاه و یا ناخودآگاه شعر و فلسفه‌ى زندگى من از آن تأثیر یافته‌اند. عشق و ارادت من به فلسفه‌ى تصوف در شعر و فلسفه‌ى زندگى من تأثیر داشته و دارند و هربار که قلم بدست مى‌گیرم شعر من از درخشش این خورشیدهاى جاودانه‌ى تغزل و عرفان، رنگ و نور مى‌گیرد .

در اینجا بى مناسبت نیست که از یاران و (همکارانى) که از آغاز تا به امروز پایمردانه با ما در این راه دشوار همراه بودند و همچنین هنرمندان جوانى که به ما پیوسته‌اند قدردانى و سپاس‌گزارى کنم.

با سپاس از وقتی که در اختیارمان قرار دادید/ ایران امروز/ فرخنده جوان

منبع: سایت ایران امروز

آلبوم باغ بنفش با صدای راستین

 

باغ بنفشه ها هنوز یاد تو را دارد و بس...

سرانجام انتظارها به پایان رسید و پس از چند سال دوباره راستین عزیز ما را به شنیدن اثری تازه دعوت کرد.

یادم هست نخستین ترانه ای که از آلبوم «باغ بنفش» شنیده شد، ترانه ی «تنهایی سمج» بود. در برنامه ی ویژه ی عید نوروز تلویزیون تپش. راستین با ریتمی آرام این ترانه ی زیبا را اجرا کرد و ما به این یقین رسیدیم که با آلبومی خوب روبرو خواهیم بود و چنین هم شد. پس از آن یکی یکی دموهای زیبایی از آلبوم منتشر شد که نشان می داد این آلبوم ارزش انتظار کشیدن را دارد.

 پیش از آغاز سال 2011 میلادی راستین با این مژده در تلویزیون صدای آمریکا ظاهر شد که آلبوم «باغ بنفش» سرانجام منتشر خواهد شد.

حال آلبوم پیش روی ماست با این ترانه ها:

بیتوته

کلام: ایرج جنتی عطایی

 

بی مثال

کلام: اردلان سرفراز

 

نجوا

کلام: اردلان سرفراز

 

چه ها شد

کلام: زویا زاکاریان

 

باغ بنفش

کلام: اردلان سرفراز

 

همگریز

کلام: اردلان سرفراز

 

شوق مدرسه

کلام: اردلان سرفراز

 

تنهایی سمج

کلام: شهیار قنبری

 

ساقی

رقص در رویا: مهیار کاظم زاده

 

تمامی آهنگ ها از فرید زولاند

تنظیم ها از تیگران ساکیان، روما کانیان و منوچهر چشم آذر

 

 

در اینجا قصد من نقد ترانه های این آلبوم نیست، چراکه به حوزه ای تخصصی تر نیاز هست و بزرگانی که در ساخت این آثار شرکت داشته اند بی شک با وسواس خاص خود این اثر را پدید آورده اند، بنابراین تنها به معرفی این آلبوم و بیان نظر شخصی خود اکتفا می کنم و شما دوستان خوب همراه نیز می توانید نظرات خود را در این باره با این وبلاگ درمیان بگذارید.

نخست باید اشاره کنم که ترانه ی «ساقی» پیش از این، توسط شادروان هایده اجرا شده بود و راستین با تنظیمی جدید از این ترانه آن را بازخوانی کرده است، ترانه ای که با آن کلیپ زیبا می تواند معنای تازه تری پیدا کند و ما را به حوادث ایران امروز پیوند دهد.

درباب ترانه ی «رقص در رویا» که در آلبوم پیشین راستین (سیمرغ) نیز وجود داشت، معتقدم این تنظیم به مراتب تنظیم زیباتری است، چراکه با کلام ترانه سازگارتر و به گوش، شنیدنی تر است. تنظیم پیشین به عقیده ی من کمی درهم و ناموزون بود و چه کار خوبی کردند که در این آلبوم دوباره آن را به این شکل بازسازی کردند.

آهنگ هایی که بر تن ترانه هایی چون باغ بنفش، تنهایی سمج و بیتوته پوشیده شده، از هارمونی بی نظیری برخوردار است، یعنی کاملا با کلام ترانه ها همخوان است.

از میان ترانه های اردلان سرفراز که بیشتر ترانه های این آلبوم را در بر می گیرد، به نظر من بهترین ترانه ها، باغ بنفش، ساقی و بی مثال هستند.

در مقایسه با آلبوم سیمرغ، ترانه های آلبوم تازه بیشتر دارای ریتم های سنگین تری هستند و گمان می کنم راستین کم کم سبک و سیاق خود را پیدا کرده است و بسیارانی که سبک او را به عنوان آوازخوانی مستقل باور نداشتند، حال می توانند دست از مقایسه های بی مورد بردارند و او را تنها با خودش مقایسه کنند.

برای راستین نازنین بهترین آرزوها را دارم و می دانم در این آشفته بازار ترانه و آواز که بیشتر مردم ما، برای بدترین ها هورا!! می کشند، حضور او در میان نسل جوان، ما را به آینده ی ترانه امیدوار می سازد.  

 

ترانه ی پرواز

دوستان گرامی

با درود به همه ی شما

اردلان عزیز به وسیله ی ایمیلی از ما درخواست نموده اند که مطلب مهمی را به آگاهی شما برسانیم.

در آلبوم شهرام صولتی ترانه ای به نام «پرواز» وجود دارد که به نام اردلان عزیز آمده است. باید متذکر شویم که شاعر اصلی این ترانه، آقای «عباس هژیر» می باشند که بدینوسیله اردلان گرامی این اشتباه را اصلاح می نمایند.

متن ایمیل اردلان گرامی به شرح زیر می باشد:

Name Mara be eshtebah, be Onwane Shaere in Taraneh Neweshteh and !? Khodetan Har guneh salah midanid ,AMALL konid keh haghe in Aghaye Shaer Abase  Hajeer ,Paymal nashawad

lozf konid Tazakore Man & Nam e SAHIHe Shaere An ra Dar Sale Sefr Benwisid 

 

Dustdar &sepasgozar ;Ardalan

 

مرضیه ی زیبا و خوش صدای ما هم رفت... ستاره ها یکی یکی... تا کی باید بشماریم؟!... باز هم در پاریس... باز هم کسی دیگر، دور از وطن...!!

به رهی ديدم برگ خزان
پژمرده ز بيداد زمان

كز شاخه جدا بود

چو ز گلشن رو كرده نهان
در رهگذرش باد خزان

چون پيك بلا بود


ای برگِ ستمديده ی پاييزی
آخر تو زگلشن ز چه بگريزی

روزی تو هم آغوش گلی بودی
دلداده و مدهوش گلی بودی


ای عاشق ِ شيدا
دلداده ی رسوا

گويمت چرا فسرده ام

در گل نه صفايی
باشد نه وفايی

جز ستم زِ وی نبرده ام
خار غمش در دل بنشاندم
در ره او من جان بفشاندم

تا شد نو گلِ گلشن و زيب چمن
رفت آن گل من از دست
با خار و خسی پيوست

من ماندم و صد خار ستم
وين پيكر بی جان

ای تازه گلِ گلشن
پژمرده شوی چون من
هر برگ تو افتد به رهی

پژمرده و لرزان


به رهی ديدم برگ خزان
پژمرده ز بيداد زمان

كز شاخه جدا شد

چو ز گلشن رو كرده نهان
در رهگذرش باد خزان

چون پيك بلا بود

 

آلبوم امید

دوباره همان داستان قدیمی، قصه ی قدیمی رعایت نکردن حقوق مولف و شلختگی های رایج هنرمندان ایرانی.

این بار صاحب قصه ی ما، آقای امید سلطانی است. اگر یادتان باشد، همین آقای آوازخوان عزیز چند سال پیش در گفت و گویی فرمودند، اشعار کسانی چون اردلان سرفراز، شهیار قنبری و ایرج جنتی عطایی را تنها باید در کتاب ها خواند و قابل اجرا نیستند (یعنی ایشان هنوز تفاوت میان «شعر» و «ترانه» را نمی دانند!!) حال همین جواهر ترانه ای از اردلان را بی اجازه منتشر کرده اند، لابد پس از گذشت این سال ها عقیده شان درباره ی پرچمداران ترانه ی نوین ایران تغییر کرده است و خواسته اند به قول خودمان، زیرآبی بروند!!

آقای امید حق با شما بود، این ترانه ها در خور آهنگ ها و سبک موسیقایی شما نیستند، لطفا دست از سر ترانه ی نوین بردارید و اجرایش را به دست اهلش بسپارید!... چراکه چشم امید نسل جوان ما، به جوانانی چون راستین دوخته شده است...

همان طور که دوستان می دانند آخرین آلبوم آقای امید به نام «شب میلاد»، چندی پیش از طرف کمپانی آونگ به بازار آمد. در این آلبوم دو ترانه به نام های «اگر مانده بودی» (منسوب به اردلان سرفراز!!) و «تازه وارد» موجود است. حال بشنوید شرح این ماجرا را از زبان خود شاعر:

baraye Agahiye Dustane saleSefr,benewisid:

1-Taraneh(agar Mandeh budi) namitawanad az sakhteh Haye Man bashad chera keh Zabane Sheree Mara nadarad & man harche be HAFEZEHam bar migardam be Yad Namiawaram keh chonin Sheri ra Sorudeham!
2-TAZEH WARAD ra ham Aghaye OMID & Shekate AVANG ba An Tnzim & Ejraye (HAGHIRANEH & BAZARI!! bedune EJAZEH & Goftogu ba man , ZABT & PAKHSH kardehand! be Manaye Wazehtar; in Sher & Ahang ra Shahid & Paymal kardeh & beh Ebtezalash Kashandeand!!
ba Ehteram&Sepas:Ardalan

 

******

در پاسخ به اعتراض اردلان سرفراز و فرید زولاند، آقای امید سلطانی در وبلاگ یکی از هوادارانشان (وبلاگ عاشقان صدای امید) پاسخی داده اند که در زیر می خوانید:

 

 

متأسفانه بر خلاف میل شخصی خودم این مطالب را عنوان می كنم (با اینكه یك مسئله شخصی است) اما چون در یك مكان عمومی عنوان شده، من را وادار كرد كه برای دفاع از خودم در همین مكان پاسخ دوستان عزیزم رابدم. باعث تأسف منه كه می بینیم اسطوره های موسیقی و ترانه كشورمون كارشون به جایی رسیده كه با كینه ،تنفر و برچسب زدن به یك سری از خوانندگان می خواهند به قول خودشون حقوق پایمال شده سی سالشون رو از كسانی بگیرند كه برای اولین بار با آنان همكاری كردن.

در اوائل آشنایی من و فرید زولاند ایشون اصرار داشتند كه من با ایشان یك آلبوم كامل را همكاری كنم. كار ایشان را شنیدم و متأسفانه مورد پسند من نبود.

اما به دلیل احترام به ایشان برای اولین همكاری مبلغ 5000 دلار  (دیپوزیت) به آقای فرید زولاند به شماره چك (2955) در تاریخ 2008/20/10 پرداختم كه این چك را ملاحظه می فرمایید.

من به این دلایل به ناچار ترانه « تازه وارد» رو اجرا كردم با اینكه این آهنگ به خاطر تك روی های آقای زولاند باعث شد كه مبلغ هنگفتی را برای این كار خرج كنم، به خدا سوگند می خورم كه اصلا ناراحت نبودم ولی وقتی دیدم كه این دوستان چطور به من خسته نباشید گفتند دلم به درد آمد و از اینجا به همه شما همه دوستانم قول می دهم كه این اثر جاودانی !!! را هرگز اجرا نخواهم كرد. در هیچ كجای دنیا.

آقای «تیگران» یكی از هنرمندانی است كه فرید با ایشان همكاری طولانی داشتند و تقریباً اكثر كارهای ایشان راتنظیم كرده اند حاضرند كه شهادت بدهند كه این كار با تصمیم آقای زولاند به دست آقای «تیگران» سپرده شد. و تنظیم گردید نه یك بار بلكه سه بار كه چكهای پرداختی به تیگران را هم بنده پرداخت كردم.

حالا خیلی جالبه كه آقای زولاند می فرمایند كه من بدون اجازه ایشان این كار را ضبط كردم و اصلاً ایشان روحشان هم خبردار نیست.  واقعاً باعث تأسفه.

آقای زولاند چك بعدی شما در تاریخ 2009/6/4 به مبلغ 5000 دلار به شماره چك 3055   كه در همینجا ملاحظه می فرمایید را برای تسویه حساب از من دریافت كردین   لطف كنید و همانطور كه پول ترانه و آهنگتان را و .... دریافت كردین به آقای سرفراز هم مبلغی پرداخت كنید كه برای ایشان سوء تفاهم پیش نیاد. ضمناً به ایشان بعد از عرض سلام بفرمایید كه من با ایشان طرف نبودم كه بخواهم از ایشان اجازه بگیرم.  من با شما طرف بودم و حقتان را هم پرداخت كردم. همه كسانی كه در این 20 سال فعالیت هنری من افتخار همكاریشان را داشتم، می دانند كه من حق هیچكدامشان را ضایع نكردم و نخواهد كرد.

آقای فرید زولاند و استاد اردلان سرفراز این راه گرفتن حقوق پایمال شدة شما نیست.  شما باید حقتان را از كسانی بگیرید كه سالیان سال با شما همكاری داشتند. نه ازمن كه برای اولین بار و برای آخرین بار با شما كار كردم.

خداحافظتان

امیدسلطانی

16/08/2010

لس آنجلس  

******

پاسخ آقای فرید زولاند:

SALAM.
WAKILE MAN VA AGHY SARFARAZ TAHKID KARD KE JAVABE DADEH NASHAVAD TA RAYE DADGAH .
DAR HAR SORAT SHOMA MITAVANID DAR SITE KHOD BENEVISID. KE AGHYE SARFARAZ VA FARID ZOLAND BE NAZARE WAKIL SHON HICH GONEH SOHBATE DAR EIN MORED NAKHAHND KARD TA RAYE DADGAH.
MAMNOON O SEPASGOZAR

 

به یاد محمد نوری

 

یاد محمد نوری گرامی باد

 

 

بیا بار سفر بندیم از این دشت

 

اگر یک شب تو را در خواب بینُم

به دریا نقشی از مهتاب بینُم

دوباره بینُمت خندون میایی

دوباره سینه رُو بی تاب بینُم

 

اگر یک شب تو برگردی دوباره

به گیسویت بیفشونُم ستاره

نمی دونی مگه ای نازنینُم

دُلم هر روز و شب در انتظاره

 

بیا بار سفر بندیم از این دشت

زمستون باز توی این لونه برگشت

بیا تا قصه ها گویُم برایت

که دوُرون جدایی دیر بگذشت

 

به تو گویُم بیا ای نازنینُم

که با مژگون ز پایت خار چینُم

گلِ عمر منو باد خزون بُرد

گل ناز منی داغت نبینُم

 

بیا بار سفر بندیم از این دشت

زمستون باز توی این لونه برگشت

بیا تا قصه ها گویُم برایت

که دوُرون جدایی دیر بگذشت

 

به تو گویُم بیا ای نازنینُم

که با مژگون ز پایت خار چینُم

گلِ عمر منو باد خزون بُرد

گل ناز منی داغت نبینُم

نخستین تجربه ی من در زمینه ی ترانه، دوبیتی هایی بود که شروه وار آن ها را زمزمه کرده بودم. دکتر محمد سریر در آن زمان برای این شعر، موسیقی زیبایی تصنیف کرد و آقای محمد نوری آن را اجرا کرد. در آن زمان من دانشجوی سال اول رشته ی روان شناسی بودم و در آغاز راه، اما هیچ یک از این عزیزان نمی دانستند، این تصنیف در شمار آثار ماندگار آقای محمد نوری قرار خواهد گرفت.  

اردلان سرفراز- داراب، زمستان 1348

چند خبر تازه از اردلان عزيز

 

دوستان عزيز

اردلان گرامي كه هنوز در سفر هستند، در آخرين پيامشان اعلام كردند كه به جز آلبوم تازه ي گوگوش (حجم سبز)، با داريوش و راستين نيز همكاري خواهند داشت. ايشان گفتند فعلا قصد همكاري با آوازخوان ديگري را ندارند.

 

ترانه هاي آلبوم حجم سبز با صداي گوگوش:

1- سزاوار

ترانه‌سرا: اردلان سرفراز

آهنگ‌ساز: فرید زولاند

تنظیم‌کننده: تیگران ساکیان

 

2- صداي سبز عشق

ترانه‌سرا: اردلان سرفراز

آهنگ‌ساز و تنظیم‌کننده: بابک امینی

 

3- باران

ترانه‌سرا: اردلان سرفراز

آهنگ‌ساز: فرید زولاند

تنظیم‌کننده: روما کانیان

 

4- باغ بي برگي

ترانه‌سرا: اردلان سرفراز

آهنگ‌ساز و تنظیم‌کننده: بابک امینی

 

5- شب بي من

ترانه‌سرا: کوروش سمیعی

آهنگ‌ساز: فرید زولاند

تنظیم‌کننده: تیگران ساکیان

 

6- دلم خواست

ترانه‌سرا: اردلان سرفراز

آهنگ‌ساز: فرید زولاند

تنظیم‌کننده: بابک امینی و روما کانیان

 

 

7- من و گنجشكاي خونه (با تنظيمي تازه)

ترانه‌سرا: اردلان سرفراز

آهنگ‌ساز: حسن شماعی‌زاده

تنظیم کننده: بابک امینی

 

8- گريه كنم يا نكنم

ترانه‌سرا: زویا زاکاریان

آهنگ‌ساز و تنظیم‌کننده: بابک امینی

 

9- من همون ايرانم

ترانه‌سرا: رها اعتمادی

آهنگ‌ساز: فرید زولاند

تنطیم‌کننده: تیگران ساکیان

 

10- آبي

ترانه‌سرا: نصرت فرزانه

آهنگ‌ساز و تنظیم‌کننده: بابک امینی

 

گفت و گويي كوتاه با اردلان سرفراز به بهانه ي انتشار آلبوم حجم سبز:

منبع www.GoogooshFan.Com 

 

* آقای اردلان سرفراز عزیز، آلبوم جدید خانم گوگوش، “حجم سبز” را شنیدیم… شما این آلبوم و تاثیرگزاری آن را چطور می بینید؟ حجم سبز چه رنگی بود؟

- گذشت زمان تعیین کننده ی تاثیر و رنگِ یک اثر هنری بوده و خواهد بود. پیش داوری نکنیم و پیشاپیش برای مخاطب هایمان تعیین تکلیف نکنیم!

* قبلا شنیده بودیم که شما با الهام از شعرِ “و پیامی در راه” از دفترِ “حجم سبز” (زنده یاد سهراب سپهری) ترانه ای نوشته اید. گویا در این آلبوم نبود،… یا شاید هم “صدای سبز عشق” (؟)

- خیر. آن ترانه، ترانه ی دیگری است به نامِ “دوباره باز خواهم گشت…”.  که من یک سال پیش سرودم و خانم گوگوش آن را می خوانند.

عشق و ارادت من به زنده یاد سهراب ربطی به ترانه ای که گفتید ندارد.

* پرسشی در موردِ ترانه ی “سزاوار” دارم. -که پس از سی و یک سال، با این کار دوباره میلیون ها نفر ترانه ی شما را با اجرای خانم گوگوش شنیدند.- البته، شاید بیان کردنِ این سوال به این شکلِ ساده درست نباشه. -چون مسلما هر ترانه، زاده ی اندیشه ها و احساساتی است که در طولِ سالها شکل گرفته و رشد کرده- اما اگر به همان شکلِ ساده سوالم را بیان کنم، می خواهم بدانم که “سزاوار” برای خودِ شما یک ترانه ی عاشقانه بود یا عرفانی؟ یا حتی شاید هر دو؟

- یک اثر هنری -به گفته ی نیمای کبیر- همچون رودخانه ای جاریست. و هر کس به فراخورِ ظرفش از آن برمی دارد…

 

* فکر می کنید گذر زمان -با تمـامِ پیش آمدها- چه تاثیری روی ترانه ی خودِ شما و همچنین ترانه ی ترانه سرایانِ دیگر در داخل و خارج از کشور داشته؟

- این تاثیر را می توان در ترانه سرایان متعهد ما به خوبی دید. که وظیفه ی آینه واری و آینه داریِ خود را به خوبی انجام داده اند. البته این را هم گذشت زمان ثابت خواهد کرد…

گفت و گوي اردلان سرفراز با VOA

فرازهايي از گفت و گوي اردلان سرفراز با VOA

به تاريخ 3/11/1388

*****

از احساس خودتون بگين الان كه ميليون ها نفر در سراسر ايران به تماشاي شما نشستن؟

باور كنين من صداي تپش قلب خودمو كه تپش 70 ميليون هموطن منه، به رسايي در گوش خودم مي شنوم و از هيجاني كه روبرو هستم من با اين 70 ميليوني كه با عشقشون زنده ام، زندگي كردم و نوشتم، از اين هيجان و اين عشق سرشارم. نمي دونم چي بگم. اصلا قدرت تكلم ازم گرفته شده آقاي فرهودي.

 

آقاي سرفراز بدون شك هركسي با شنيدن هركدوم از اين ترانه هاي شما خاطرات يك دوره از زندگيش براش تداعي مي شه. من خودم با ترانه هاي شما خاطرات بسيار خوبي از دوران نوجوانيم در ايران دارم. فكر مي كنين چرا ترانه هاي شما يك چنين محبوبيتي در ميون مردم كسب كرده و تقريبا تمام اونها جزء آثار ماندگار موسيقي پاپ ايران شدن؟

براي اينكه آقاي فرهودي من از دل خودم، از درد خودم حرف زدم در ترانه هام و اين درد مشتركه. به قول شاعر: آن سخن كز دل برآيد/لاجرم بر دل نشيند. من زندگي خودمو شعر كردم و شعرامو زندگي كردم، همونجور كه بارها گفتم. بعد با دردهايي برخورد كردم كه درد جامعه ي من بوده، در آدماي من بوده، يعني اينكه چون من با اين درا زندگي كردم، انعكاس اون دردا در آثار من وجود داره، نخواستم بنشينم كه ترانه بسازم يا بشينم كه شعر بگم. اين شعر بوده كه منو گفته و نتيجتا اين تاثيرگذاري بر من فكر مي كنم درد مشتركي بوده كه اين درد  مشترك در مقدمه ي كتاب «از ريشه تا هميشه» هم گفتم: «من شعر مي نويسم، تو گريه مي كني، ايا زبان مشترك اين نيست؟» اين زبان مشترك احساس من هست با مردم چون من از احساس خودم، از درد جامعه ي خودم صحبت كردم، نتيجتا به دل جامعه نشسته، يعني من خودمو گفتم. مثلا شما شعراي منو كه مي بينيد همه اش داستان زندگي خودمه ولي خيليا تو اين قصه خودشونو پيدا مي كنن. مثلا «قلندر».

 

اتفاقا مي خواستم راجع به همين«قلندر» صحبت كنيم. مصاحبه اي رو از شما مي خوندم كه در سال 2006 انجام شده بود. در اون گفته بوديد من در همه ي ترانه هايم خودم را گفته ام، بعضي از ترانه ها واقعا من بوده ام و اين تريبوني بوده براي گفتن من و هميشه هم وقتي مي خواستم خودم رو بگم، تنها صدايي كه تو ذهنم مي شنيدم، صداي داريوش بود.

ببخشيد كه صداتونو قطع مي كن. چيزي رو يادم افتاد كه مي خواستم خدمتتون عرض كنم، در ادامه ي صحبت اولتون درباره ي ترانه، من مي خواستم اينو اضافه كنم كه سرزمين من صاحب يكي از  غني ترين فرهنگ هاي شعري است و از اون سرزمين اجازه نداره ترانه ي مبتذل صادر بشه. شايد به اين دليل كه ما در فرهنگ شعر متولد شديم و پرورش پيدا كرديم، شعر تاثير گذاشته بر ترانه ي ما. اينو مي خواستم اضافه كن كه چون كلام والاي شعر در فرهنگ ماست، به نظر من اين به ترانه ي ما منتقل شده. شما يه ترانه فارسي رو از «عارف» نگاه كن تا مي رسه به آقاي «معيني كرمانشاهي»، «پرويز وكيلي»، آقاي «تورج نگهبان»، آقاي «نوذر پرنگ»، آقاي «جنتي»، آقاي «قنبري». اينا به ترتيب كه مي ياي جلو، درست مثل دونده هاي امدادي هستن كه يك به يك اومدن و اون چوب از «عارف» رسيده به «معيني كرمانشاهي»، از «معيني» رسيده به «پرويز وكيلي»، «تورج نگهبان»، «ايرج»، «شهيار» و شايدم من افتخار اينو داشتم كه در اين جمع باشم.

 

بسيار ممنون. خوب اجازه بديم درمورد همين «قلندر» يه كم بيشتر صحبت كنيم. اينو 36 سال پيش سروديد. ايا هنوز هم اين داستان زندگي شما هست، در غربت؟

من سعي مي كنم همونجوري كه بودم، باشم. يعني فكر مي كنم كه هنوز همون هستم كه بودم. يعني قلندرانه زندگي كردم. كسايي كه با زندگي من آشنا هستن، نزديكان من، دوستان من، مي تونن براين مهر تاييد بزنن، بر عرايض بنده كه من واقعا سعي مي كنم قلندرانه زندگي كنم.

 

و همينطور هم بوده به تاييد بسياري كه شما رو از نزديك مي شناسن و به تاييد دوستدارانتون. آقاي سرفراز مي دونني كه 20 ژانويه، بيستمين سالروز درگذشت بانوي آواز ايران، خانم «هايده» بود كه با شما همكاري هاي مستمري داشت.

شما دقيقا مي دونين كه ما با شادروان هايده چندتا كار كرديم؟

 

نه، خوشحال مي شم كه بگي.

الان خدمتتون عرض مي كنم. اولين ترانه «مستي» بود، با آهنگ آقاي «خشنود»، دومين آهنگ «سوغاتي» بود با آهنگ آقاي «حيدري» و تنظيم آقاي «چشم آذر»، سپس آهنگاي بعدي، «سرزمين من خداحافظ» با آهنگ آقاي «زولاند» و تنظيم خودشون، «شانه هايت را براي گريه كردن دوست دارم» با تنظيم و آهنگ آقاي «فريد زولاند»، «بهانه»، «ساغي»،كه در اروپا ساخته شد و آهنگش از «فريد زولاند» بود. اين مجموعه ي كار ما با زنده ياد «هايده» هست.   

 

خوب آقاي سرفراز وقتي به گذشته فكر مي كنيد دلتون بيشتر براي چه چيزي تنگ مي شه در رابطه با خانم هايده؟

صميميت زنده ياد هايده رو، هميشه من دلم تنگ مي شه براش. گرچه تمام دوستان و همكاران به من لطف دارن، ولي زنده ياد هايده در هر بار ديار، سر هر ضبط، به من لطف مخصوصي داشتن. من مهربوني هاي اين خانم و همدلي هاشو هميشه دلم براش تنگ مي شه و مهم تر از همه، حضور خودش و جاي خالي هايده رو كه هرگز، هرگز پر نشد در موسيقي ما.   

 

آقاي سرفراز بعضيا معتقدن كه موسيقي پاپ ايران، بعد از انقلاب، به جز تك و توك تلاش هايي از جانب چهره هايي مثل داريوش، گوگوش و ابي، پيشرفت چنداني نداشته. خود شما در سال2006  همين نظر رو ابراز كرده بودين در يكي از مصاحبه هاتون. آيا وضعيت هنوز مثل 4 سال پيشه يا اينكه فكر مي كنين بهتر شده؟

ببينيد همين تعدادي رو كه نام بردين، فقط همينه. اتفاق جديد نيفتاده. كساني هم كه حيثيت ترانه ي نوين رو، حيثيت موسيقي پاپ نوين و بيدار رو دارن حفظ مي كنن، به غير از فريد و سياوش و احتمالا يكي دوتاي ديگه، كسي ديگه اي نيست. از نظر ترانه سرايي هم كه خارج كشور رو فراموش كنين، ولي مي خواستم اينو همينجا اضافه كنم، از طريق اينترنت و شاعراي جواني كه هستن، ترانه سرايان جوان ايراني منو خيلي اميدوار كردن، ولي از نظر موسيقي  آهنگسازي نه. در مورد موسيقي خارجي هم شما بيشتر از همه شاهد هستين كه توليدات فراوون هست در حال حاضر در لوس آنجلس و اجازه بدين در مورد اين يه پرانتز باز كنم: من آمده بودم اروپا، خوب نحوه ي شعر گفتن من از آغاز اين بوده و خواهد بود تا وقتيم كه من زنده باشم، زبان شعري من اينه، شيوه ي شعري منم اين هست. زبان شعر من سال 80-81(ميلادي) براي لوس آنجلس غريبه بود. يعني شما فكر كنيد وقتي من ترانه ي «نازنين» رو گفتم و وارد اروپا شدم، كه «داريوش» خوند و «فريد» آهنگشو گذاشته، هركسي با من از لوس آنجلس تماس مي گرفت مي گفت آقا يك دونه آهنگ شش و هشت، ديگه صحبت از وطن دمُده شد، ديگه صحبت از دربه دري، صحبت از فلاكت و غربت فراموش شد قضيه، شما يه چيزي بگو شاد باشه، كه مردم غم هاشونو فراموش كنن. اين قضيه هنوزم ادامه داره، حالا شما فكر كن قضيه ي رپ خوندنم به زبان فارسي شده مزيد بر علتبه اضفه ي آهنگاي قري كه شما مي شنويد. شما خودتون نگاه كنين در طول اين زمان به غير از آلبوم هاي خانم گوگوش، آقاي داريوش و آلبوم آخري ابي با آقاي جنتي و قميشي، اگه چيز قابل اطلاعي شنيديد به بنده بگيد.

 

آقاي سرفراز بيشترين ترانه هاتونو ظاهرا داريوش خونده. بعضيا مي گن گروه خون شمابا داريوش خوب مي خورده كه تونستين در تموم اين سال ها با داريوش كارهاي درخشاني از خودتون ارايه بدين. اين همكاري در حال حاضر چطور هستش؟  

ببينيد آقاي فرهودي، كار ترانه يك كار تيمي هست. يعني اگه اين تيم يك چرخش بزنه، كار موفق نخواهد بود. كار ما با داريوش و خانم گوگوش به اين دليل موفق بوده، در اينجا بايد يه تذكري بدم كه درسته اولين كار من با آقاي عارف گل كرد، اما بعد همكاري من با خانم گوگوش شروع شد، با آهنگاي آقاي شماعي زاده، بعد از اون من در دفتر زنده ياد پرويز مقصدي با داريوش برخورد كردم. دايي داشتم كه تار مي زد و آواز مي خوند. يه روز از تلويزيون با هم صداي داريوش رو شنيديم در يكي از برنامه هاي فرشيد رمزي. داييم گفت صداي داريوش صداي استثناييه. وقتي من اومدم تهران در دفتر مقصدي با داريوش آشنا شدم كه اين فتح بابي بود براي همكاري من با داريوش. آنچنان كه من حس مي كنم در صداي داريوش منعكس مي شه و فراموش نكنيم حسي داريوش و گوگوش به شعراي من مي دن، دقيقا انتقال حس من به شنونده بوده و واقعيتو بهتون بگم، من راضي از استوديو مي يام بيرون وقتي اينا شعر منو مي خونن.

 

در مورد گوگوش صحبت كردين. مي دونين كه به زودي آلبومي از خانم گوگوش عرضه خواهد شد كه اگه اشتباه نكنم اسمش هست «حجم سبز». در مورد همكاريتون با گوگوش بگين، دوره ي جديد همكاريتون. چه احساسي داشتين كه بعد از سي و چند سال با گوگوش در استوديو حضور يافتين و همكاري خودتون دوباره از سر گرفتين؟

 متاسفانه به دليل بُعد مسافت، من اين سعادتو نداشتم كه در استوديو باشم. كار ما مثل هميشه با دوستان آهنگساز، از طريق ايميل و تلفن بود. اينو بهتون بگم. پس از مدتها وقتي كه اولين بار صداي گوگوش رو شنيدم، پاي تلفن، هر دوي ما به گريه افتاديم. احساس من اين بود. در اين آلبون الان من نمي دونم به چه شكل مي خوان خانم گوگوش set بكنن؟ تا اونجايي كه اطلاع دارم، از آقاي «زولاند»، حداقل 3 الي 4 تا كار هست، با ترانه هاي من و 2 تا كار هم فعلا از آقاي «بابك اميني» ، آهنگساز جوان، كه بسيار من از ملودي هاش خوشم اومد و روش كار كردم، در اين آلبوم هست و درحال حاضر هم آهنگ سومي از آقاي اميني در دست من هست كه دارم روش كار مي كنم. از قرار معلوم هم يكي دو تا از شعراي منم دست خانم گوگوش مونده، احتمالا دادن دست دوستان آهنگسازي كه روش كار كنن. تا اينجا اطلاع دارم. از ضبطش يا ميكسش فعلا اطلاعي ندارم. اما نمي دونم كدوم يكي از اين ترانه ها توي اين آلبوم «حجم سبز» مي ياد و كدوم ترانه ها در آلبوم بعدي هست كه احتمالا باز هم آقاي زولاند خواهد بود و خانم گوگوش و بنده.

 

به عنوان هنرمندي كه در خارج از ايران هستيد و انديشناك هستيد، نسبت به تحولات ايران. نظرتون چي هست درباره ي آنچه كه در ايران مي گذره؟

شما 70درصد جوونايي كه جوهر، جهان بيني، انديشه و استعداد اينگونه دارن و با دنيا در ارتباطن رو شما نمي تونين به سكوت بكشونين. من به عنوان يك هنرمند مردمي كه خودمو از مردم مي دونم و خودمو از مردم جدا ندونستم در طول زندگي هنريم و اصلا در طول زندگيم، معلومه كه من در كنار مردم هستم، بهشون اميد دارم، باهاشون اميدوار هستم و من براي اين نسل بيدار فرداي بسيار روشني رو مي بينم.  

 

آيا هنرمندان در تبعيد تصميم دارن در حمايت از ايران، جنبشي راه بيندازن براي جلب حمايت بين المللي و در ضمن موسيقي درست كنن كه سمبول اين حمايت باشه؟

ببينيد آقاي فرهودي، هنرمنداي متعهدي كه شما و من مي شناسيمشون، دارن كار خودشونو انجام مي دن، اونايي هم كه به مناسبت هاي مختلف، درست مثل اينكه مي خوان برن سر مجلس ختم يا برن مجلس عزا، كه حالا مي ريم دو تا فاتحه هم بخونيم، اونا رو مي ذاريم كنار. هنرمنداي واقعي معلومه در حركت هستن با مردم، معلومه لحظه لحظه با مردم زندگي مي كنن. هر اقدامي كه باشه مشخصه كه هنرمنداي متعهد ما دنبالش هستن.    

 

يكي از كارهاي اخير شما، ترانه اي با صداي «راستين» به نام «سيمرغ» هست كه در سال 1986 سرودين ولي شرح حال وضعيت فعلي ايران هم تا حدودي هست؟

وقتي مي گم اين نسل بيداره، وقتي ترانه ي «سيمرغ» پخش شد، خيلي از جوون ها براي من ايميل زدن، سوال كردن كه آقاي سرفراز شما وقتي كه از «سيمرغ» صحبت مي كنين (كه از خاكستر خود مي گشايد پر)، سيمرغ اينگونه نيست، ققنوس هست. ببينيد اين نسل چقدر بيدارن كه حتي اگه هنرمندي يك گاف بكنه، از چشم اين جوونا پنهان نيست آقاي فرهودي. من براشون جواب دادن و همينجام مي گم كه بدونن من با قصد قبلي مفهوم ققنوس رو با مفهوم شاهنامه اي سيمرغ آميختم كه سمبول وحدت مليه. من مخصوص سيمرغ رو گذاشتم جاي معني ققنوس، با قصد گذاشتم، براي دوستان هم نوشتم كه اينو به حساب جهالت من نذاريد، من با قصد قبلي اين كارو كردم و توضيح ديگر در مورد سيمرغ اين است كه پايه هاي اين شعر، يعني جاهايي كه سيلاب بلند هست، تقريبا 70 تا 80 درصد اين شعر در سال 1986 گفته شده، بعضي جاهاش كه مي بينيد سيلاب ها كوتاه شده، بعد از ضبط آهنگ روي ملودي ساخته شده.

 

 در مورد كتابهاتون مي خواستيم صحبت كنيم. دو كتاب «از ريشه تا هميشه» و «سال صفر»، مثل اينكه در ايران ممنوع الچاپ شدن يا اون ورژني كه چاپ شده بود سانسور شده بود، ممكنه مختصر بفرماييد درمورد اين دو كتاب؟

كتاب «از ريشه تا هميشه»، چاپ اروپا، بدون سانسور هست. «سال صفر» با تمامي سانسور و تغيير تاريخ شعرها، باز هم گويا از كتاب فروشي ها جمع شده و در مورد كتاب سومم بايد توضيح بدم كه به همت يكي از دوستان عزيز ما، دوستان جوان ما، كه اسمشون هم «جوان» هست، در سوئد، ايشون مشغول جمع آوري اشعار من از سال 2000 به اين طرف هستن و احتمالا كتاب سومم منتشر خواهد شد، در خارج.  

 

اسمشم مي تونين بگين چه خواهد بود؟

با دوست نازنيني كه اين ترانه ها رو جمع مي كنه، صحبت بر سر اين بود. هنوز تصميمي گرفته نشده. من خوشحال مي شم اگر دوستان از طريق اينترنت يا facebook به من نامي پيشنهاد كنن.

 

خيلي ازتون سپاسگذارم اردلان سرفراز عزيز براي حضور در برنامه ي امشب دو روز اول. براتون آرزوي سلامتي و موفقيت هرچه بيشتر داريم.

 

********

پيام اردلان سرفراز، براي دوستدارانش، پس از انجام گفت و گو:

من پس از اين مصاحبه دانستم، (اگرچه از پيش هم مي دانستم و معتقد بودم) كه من به خطا نرفته ام، اگر هوادار گلم، در اين خزان خانه سوز و از اين بابت از تك تك اين عزيزان، سپاسگذارم كه پاسخم را اينگونه دادند.

با سپاس

اردلان  

********

دوستان و ياران گرامي در پايان پيشنهادي داشتيم براي همه ي شما كه دوستدار آثار اردلان هستيد. همانگونه كه در متن گفت و گو نيز آمده است، اردلان عزيز، كتاب تازه اي در دست چاپ دارد. شايد كوچكترين و زيباترينكاري كه در اين روزها از ما ساخته است، اين باشد كه در نامگذاري بر اين كتاب تازه اردلان نازنين را ياري نماييم. پس كار زيبايي ست اگر كه نام هاي پيشنهادي خود را براي اين وبلاگ يا به آدرس ايميل اردلان عزيز(SafarzA@aol.com)  ارسال نماييد. ما نام هاي پيشنهادي شما را در اين وبلاگ نمايش خواهيم داد.

با سپاس از همه ي شما

اعتراض ما

ميلاد روز اردلان سرفراز

 

اردلان نازنين

در اين روزهاي پر زخم، در اين روزها كه شقايق هايمان يكي يكي پرپر مي شوند ، در اين روزهاي بدِ بد كه طعم خوش تابستان هم از يادمان رفته است ، جشن ميلاد شاعري از جنس تو شايد تنها روز خوشرنگمان باشد!

 

اردلان عزيز

دلمان مي خواست برايت جشن بزرگتري مي گرفتيم ، دلمان مي خواست شادتر بوديم ، دلمان مي خواست برايت يك باغ لبخند مي فرستاديم ، دلمان خيلي چيزها مي خواست ، خيلي چيزهاي خوب ، اما...!

 

آه! چقدر واژه آماده كرده بوديم! مي خواستيم با دستي پرتر بياييم ، اما دستانمان خالي ست ، دستانمان زخمي ست و دل هايمان زخمي تر! دلمان مي خواهد كتاب ترانه هايت را دوباره مرور كنيم و يك دل سير بگرييم ، آخر آغوش ترانه هايت هميشه جاي امن گريستن ما بوده است ، جاي خوب سبك شدن و پرواز ما...!

 

اردلان جان

با اينهمه اما روز ميلادت هنوز جاي بزرگي در تقويمان دارد و اينهمه زخم و درد از يادمان نبرده كه هنوز هم دوستت داريم ، همانگونه كه وطن نيز فرزندان زيبايش را هيچگاه از ياد نمي برد و اين را باور داريم كه در جايي از تقويمان نوشته شده:

روزي دوباره سبز خواهيم شد...

ميلادت مبارك

 

 مهرانا

دریچه ای برای «عبدی یمینی»

یك دریچه برای رفتن

یك دریچه برای دیدن

یك دریچه برای پرواز

پر زدن، رفتن و پریدن... (1)

 

قرار نبود به این زودی ها بروی، چه كسی می تواند باور كند كه صاحب آنهمه زیبایی و آنهمه فروتنی دیگر با ما نیست؟ تو را همراه واژه های *اردلان سرفراز* بارها شنیدیم، در ترانه هایی همچون: «به بچه هامون چی بگیم» ، «سهم من» ، «دلبر» ، «دریچه» و ...!

*شهیار قنبری* می گفت قرار است دوباره با هم سبز شوید، با ترانه هایی تازه تر و با نت هایی كشیده تر!! پیش ترك با آلبوم «سفرنامه» و آلبوم «امان از» و ترانه هایی همچون «بالای نی» ، «خانگی» ، «فرفره های بی باد» ، «دوباره ها» ، «تصویر آخر» ، «اکسیژن» و «همیشه من دیر می رسم» بر قله نشسته بودید و ما هم دلخوش بودیم كه دوباره از رخوت طولانی موسیقی ایران زمین خواهی كاست و ما را به خوش صداترین آواها خواهی رساند...!

در تمام این سال ها تو را در كنار صدای بسیاری از آوازخوانان شنیدیم: داریوش ، ابی ، منصور ، نوش آفرین ، فرزین ، معین ، شهرام شب پره ، ناهید ، مهرداد و....

و بلندای موسیقی نابت را در ترانه هایی چون «به تکرار غم نیما» ، «آواره» ، «شاخه ی شکسته» ، «هیچ کی مثل تو نبود» ، «میلاد» ، «نازنین» ، «چرا با من» و... تماشا كردیم و سر رفتیم!

 

 

چه رفاقتی داشت نت هایت با بهترین واژه های همیشه و چه لطافتی داشت آوای خوش سازت با ترانه های ناب و ماندگار...!

و چه ناگهانی پرواز كردی، پروازی برای همیشه با هواپیمایی كه به ناكجا می رفت و تویی كه آهنگ هایت همواره جای انفجار ترانه بود، حال خود در انفجاری بی رحم تكه تكه می شوی و بر فراز ابرها می روی، جایی كه بهتر بتوانی ترانه بسازی، شاید!

در تابستانی كه می بایست جای آبتنی كردن و سر رفتن و گرفتن اكسیژن باشد، چه دشوار است از سفرت بگوییم و ناباورانه آن دستان سبز را به خاك سرد بسپاریم و برویم تا شاید دوباره از سر زندگی كنیم!...

«عبدی» جان ، «عبدی یمینی» نازنین

واژه هایمان همیشه در ساعت هایی از این دست رنگ می بازند و بی خاصیت می گردند، چیزی نداریم جز افسوسی بزرگ به سبب نبودن تو در این روزهای بی ترانگی و تسلیتی برای خانواده ات و بویژه خواهر  عزیزت، ساحل كه تا همیشه چشم به راه بازگشت تو خواهد ماند...!

دوستت داریم و بهترین جای بهشت را برایت آرزو داریم. 

مهرانا

 

(1) ترانه ی «دریچه» از آلبوم «دریچه»، ترانه اي از «اردلان سرفراز» ، با ملودي و تنظیم «عبدی یمینی» و صدای «منصور» 

 

*** یاران گرامی

این دلنوشته به خواسته ی "اردلان" نازنین نوشته شد که ایشان نیز دلگیر است این روزها و سفر ناگهانی "عبدی یمینی" را صمیمانه به خانواده و دوستانش تسلیت می گوید. 

دلنوشته ای از اردلان سرفراز برای جوانان ایران زمین

 

وقت بیداری سیمرغ،صبح سرخ همصدایی ست

خشم خونین قبیله،راهی صبح رهایی ست

شیشه ی عمر سیاهی،خشم تو، بغض منه

همصدای سوگوارم،تو بزن كه بشكنه

وقتشه كه بشكنه!!

در این روزهای خونین قتل عام و اعدام، به نام خدا و امام،  كه از خون جوانان وطن لاله دمیده و سیاوشان ما در آتش جنون و جهالت می سوزند، تا فردای سرزمینمان را بسازند، لحظه به لحظه، چشم و دل نگران، در كنارشان بوده، هستم و تا آخرین نفس خواهم بود، كه فریاد آزادی و ازادی خواهی هیچگاه خاموش و بی پاسخ نخواهد ماند. با محكوم كردن هرگونه خشونت، سركوب، خفقان و برادركشی به هر نام و دستاویزی، همراهی و همصدایی خود را با تك تك این نور چشمان مادر داغدارمان، ایران اعلام كرده و تا آخرین نفس در كنارشان می مانم، كه برحقند و حق همیشه پیروز است!

سحر پایان تاریكی ست و این دیری نمی پاید

به امید فردای آبی و آفتابی سرزمینمان

با تمام دست و دلم

 

اردلان سرفراز

تیرماه 1388

بزرگداشت جليل زلاند

 

رفتيم و داغ ما به دل روزگار ماند

خاكستري ز قافله اعتبار ماند 

 

جليل زلاند، آوازخوان، شاعر و آهنگساز بزرگ، (1935-2009 ميلادي)، پدر سهيلا، وحيد، شهلا و فريد زلاند عزيز در تارزاناي كاليفرنيا درگذشت. او كه از هنرمندان قديمي افغانستان بود در زمان حكومت روس هاي كمونيست، به اجبار زادگاه خود را ترك كرد و به آمريكا مهاجرت كرد. او آهنگ هايي نيز براي آوازخوانان ايراني آن زمان ساخت كه از آن جمله مي توان به «من آمده ام» (با صداي گوگوش) و «ملا ممد جان» (با صداي پوران) اشاره نمود. روحش شاد و يادش گرامي باد.

***********

«گزيده اي از گفت و گوي شهيار قنبري با فريد زلاند به مناسبت درگذشت پدر فريد»

شهيار: دوست دارم هرآنچه داري درباب پدر با ما قسمت كني.

فريد: پدر من 60 سال پيش در افغانستان در سن 7 سالگي به راديو رفت. راديو كه تازه افتتاح شده بود متعلق بود به عده اي از آدمهاي حرفه اي. پدر با 3-4 نفر از بچه هاي دانشجو به راديو اومد. استادي به نام فرخ افندي بود كه از تركيه آمده بود و پيانيست فوق العاده اي بود. او به پدر كمك كرد كه موسيقي هندي رو به خوبي ياد بگيره. پدر به موسيقي بومي افغانستان هم علاقه ي شديدي داشت. وقتي به راديو رفت خودش و همكاراش به قصبات و دهات اطراف رفتن تا موسيقي هاي محلي رو جمع كنن و حدود سال 1331-1332 بود كه يك اركستر 30 نفره رو براي اولين بار در افغانستان تشكيل داد و با خوانندگان جديد كار كرد. پدر پلي شد بين موسيقي محلي و سنتي با موسيقي پاپ افغانستان. در سال 1342 براي اولين بار اين اركستر 30 نفره روي صحنه رفت و اين اولين باري بود كه كنسرتي در اونجا اجرا شد. نام اين كنسرت، «دختر گل فروش» بود. پدر من آدم جدي بود اما خيلي رحيم. يكبار از اون پرسيدم: «چرا با مردم خشانت (خشونت) مي كني؟» گفت:«اينها موسيقي رو خيلي ساده مي گيرن. اونا بايد حرف منو بفهمن.»  

شهيار: پدر مي تونست تبعيدگاه رو تحمل كنه؟

فريد: اصلا. به من مي گفت مثل زمانيه كه شما يه درختي رو به جاي اينكه به گِل بكاري، به شنزار بكاري و ما اينجا هستيم. من مي فهميدم اون چي مي گه. هيچوقت اينجا(آمريكا) راضي نبود. تنها ژيزي كه دلشو خوش مي كرد اين بود كه مي رفت استراليا، آلمان و كانادا و افغان ها رو جمع مي كرد و حداقل 40 دقيقه در كنسرت هاش علاوه بر اجراي آهنگ، با مردم حرف مي زد.

شهيار: مي خواست برگرده؟

فريد: بله، از 2003 مي خواست، اما كار پاسپورتش طول كشيد و بيمار هم شد. يه روز گفت: «بابا، من هيچي تو زندگي براي شما نذاشتم، اما وقتي نبودم شما مي دونين همه چي براي شما گذاشتم!» و راستي كه اينطوريه. من هم معتقدم كه بايد مردمو جدي گرفت و اينها تماخم درساي پدر منه. يه بار داشتم روي يك شعر آهنگ مي ساختم. پدرم بهم گفت: «شعر رو بايد طوري بخوني كه انگار خودت گفتي و بعد شعر به تو مي گه براي من چي بساز.»

تسليتي ويژه براي فريد زلاند عزيز و خانواده ي گرامي ايشان

***از طرف اردلان سرفراز كه به باور او جليل زلاند پدر خود او نيز بود***

 

منبع: برنامه راديويي «قدغن ها» از شهيار قنبري

 

 

انتشار آلبوم (معجزه ي خاموش)

 

 

 

آلبوم زيباي (معجزه ي خاموش) با صداي خوش (داريوش اقبالي) منتشر شد

 

 

دسته گل تازه اي از به اصطلاح "رپ خوانان" ايراني

 

اجراي بي اجازه ي ترانه ي « غريب آشنا » !!

 

 

بخشي از ايميل گلايه آميز «اردلان سرفراز» براي وبلاگ «سال صفر» :

Bare Digar  dar Hojume ( Kutuleh haye Farhangi ) taraneh ee digar beh (Taraj) raft!! keh baraye tan miferestam ,inan namidanand keh dar in Rahgozar bish az Hameh, beh (KHISH) Ziyan Miresanand !!!

ba Ehteram :Ardalan

 

آقايان «محمود صفري»  و «وحيد سرباز»:

نخست آنكه «غريب آشنا» درست است و نه «غريبه آشنا» !

دوم اينكه آيا ترانه، ميراث پدري شماست كه آن را اينگونه به تاراج مي بريد؟!

از شاعر (اردلان سرفراز) كه اجازه نگرفته ايد، از آهنگ ساز (حسن شماعي زاده) چطور؟

و آيا خود نيز به اين موضوع آگاه هستيد كه تنها اين ترانه مي تواند ضامن فروش آلبوم شما باشد؟!

آيا موسيقي شما حقيقتا برازنده ي تن ترانه هاي «اردلان» هست؟!...

كمي فكر كنيد پيش از آنكه كودكان ترانه را اينچنين به يغما ببريد.

 

 

هردم از اين باغ بري مي رسد

پس از شاهكارهاي پياپي آقاي «حميد حامي» در باب ترانه هاي اردلان سرفراز، شهيار قنبري و ايرج جنتي عطايي، حال نوبت به شاهكاري تازه تر مي رسد.

موسيقي «رپ» به روايت ايراني اش كه اين روزها گوش همه را برده است و بي آنكه نگاهي به حكايت حقيقي اين سبك موسيقي و سير تاريخي آن داشته باشد، بي محابا سر از خاك بيرون آورده است، اين بار به جان ترانه ي ديگري از «اردلان سرفراز» افتاده است. ترانه ي زيباي «سوغات» كه سال ها پيش با صداي زنده ياد «هايده» اجرا شده بود، توسط دو رپ خوان ايراني ، با صداهايي بد و چون هميشه بي اجازه اجرا شده است.

گاه با خود فكر مي كنم، در سرزميني كه حق خلوت دونفره و حتي يك نفره را از‌ آدم ها مي دزدند، ديگر چه انتظاري مي توان داشت كه حقوق هنرمندان و حرمت قلم آنها به ويژه آنان كه در تبعيدند رعايت شود؟!...

باري، اردلان سرفراز خبر داده است كه دراين باره از هيچ اقدام قانوني خودداري نخواهد كرد!!

به ياد تورج نگهبان

پيام اردلان سرفراز به مناسبت درگذشت «تورج نگهبان»

در سوگ سياووشم

مي سوزم و خاموشم

از گريه گريزي نيست

من بيهُده مي كوشم

اگرچه فقدان چنين انسان هايي دردناك است اما در اين روزگار و روزها، نه بر مرده كه بر زنده بايد گريست!
خسته، غمگين و بي حوصله ام... حديث تن نيست، مرا طاقت من نيست!

 

*******

تورج نگهبان، شاعر،ترانه ‌سرا، نويسنده و آهنگساز خوب ایرانی ، درگذشت!!

تورج نگهبان در شهر اهواز چشم به جهان گشود. آموزش ابتدايي را در خرمشهر و شيراز آغاز كرد و سپس تحصيل را در دبيرستان فيروز بهرام تهران ادامه داد و پس از آن در دانشگاه تهران تا دريافت درجه فوق ليسانس در رشته جامعه شناسي به انجام رساند. همزمان با تحصيل در دانشگاه، با عنوان معاون اداره مطبوعات در اداره کل انتشارات و راديو مشغول کار شد و از سال 1342 به مرکز صنايع دستي ايران منتقل شد و تا پايان سال 57 با عنوان مشاور وزير صنايع و سرپرست انتشارات و روابط عمومي سازمان صنايع دستي ايران کار کرد.

او از اوائل دهه 50 تا اواخر سال 57 در دانشکده علوم اجتماعي و اقتصادي قزوين به تدريس جامعه شناسي عمومي و تاريخ نظرات جامعه شناسي و در مدرسه عالي مددکاري دختران به تدريس روشهاي تحقيق علمي مشغول بود.

او کار ترانه سرائي را از نخستين سالهاي دبيرستان با همياري آقايان همايون خرم، امين الله رشيدي، ايرانپوي و زنده ياد مجيد وفادار آغاز و نخستين ترانه هايش به ترتيب با صداي زنده ياد استاد محمود کريمي، امين الله رشيدي، منوچهر همايون پور و زنده ياد داريوش رفيعي از راديو پخش شد.

نخستين ترانه هاي خانم مرضيه با آهنگهاي زنده ياد مجيد وفادار و مهندس همايون خرم با کلام تورج نگهبان همراه بوده است.

او بيش از هفتصد ترانه (به استثناي ترانه هاي مربوط به فيلم هاي سينمايي و بعضي نوارهاي کاست با صداي خوانندگان مشهور) صرفا براي راديو و به سفارش آن سازمان سروده که با آهنگ آهنگسازان برجسته اي چون زنده يادان مرتضي محجوبي، جواد معروفي، مجيد وفادار، حبيب اله بديعي، زرين پنجه و همچنين آقايان مهندس همايون خرم، پرويز ياحقي، انوشيروان روحاني، بزرگ لشگري، اسدالله ملک، جواد لشکري، فضل الله توکل، محمد حيدري، لقمان ادهمي، بابک افشار ، حشمت سنجري(رهبر ارکستر سمفونيک تهران)، حسين دهلوي و فرامرز پايور و ... همراه بوده است.

بيشتر آوازخوانان، چه در موسيقي اصيل و چه پاپ ترانه هاي تورج نگهبان را اجرا كرده اند از جمله: پوران، هايده، بنان، داريوش رفيعي، دلکش، مرضيه، الهه، مهستي، رامش، گيتي، ويگن،گوگوش، مهرپويا، نوري، ويگن، عارف، داريوش، ستار، ابي و ...

تورج نگهبان در راستاي روزنامه نگاري نيز از سالهاي نوجواني فعال بوده و از آخرين کوشش هاي مطبوعاتي او ميتوان سردبيري مجله «دستاورد» که در زمينه ميراث هاي هنري در تهران چاپ و منتشر مي شد را نام برد .

يادش تا هميشه ي ترانه سبز باد!...

 

منبع: www.Iranold.net

 

 

جشن زادروز اردلان سرفراز

 

اردلان نازنين

تو را اينگونه يافته ايم

باراني

ابري

گرم

شرجي

تو را اينگونه شناخته ايم

آرام

خوش قلم

خوشرنگ

اعجاز بزرگي ست هنرمند بودن

هنرمند بي تاج و تخت سرزمين غريب آباد بودن...

ميلادت مبارك

انتشار ترانه ي زيباي "راهی" با صدای "داریوش اقبالی"

 

مژده.............................................................. مژده

 

ترانه ي زيباي «راهی» با صداي "داريوش" منتشر شد!

 

مصاحبه ی اختصاصی اردلان سرفراز با پایگاه ترانه بازی

با عشق آغاز می کنیم و به پرواز می رسیم، باز بی هیچ مقدمه ای به اصل می پردازیم و باز با ترانه ی یک حضور دیگر به شعر می رسیم ؛ اینبار در پرده ای دیگر از یک حضور به سرچشمه ی ترانه می رسیم و در صداقتِ نابِ مردی که خود پیش از آنکه شاعر باشد، شعر بوده و هست محو می شویم ...

و در گذر این همکلامی با شاعر بزرگی که خود آینه ی تمام نمایی ست از آنچه می گوید و    می سراید می رویم تا بیاموزیم عشق را و درک کنیم درد را ؛

بر خود می دانم که در این مجال با تشکر از اندیشمند و شاعر بزرگوار جناب استاد اردلان سرفراز عزیز که در طول زمان این مصاحبه صبورانه و مهربان پاسخگوی مباحث طرح شده بودند، مراتب قدر دانی خود از یاور همیشگی این خانه جناب آقای فرید زولاند نازنین که تحقق یافتن این امر جز به حمایت و همراهی بی دریغ ایشان ممکن نبود را نیز اعلام کنم.

همچنین در انتهای این پیشگفتار، ضمن سپاس ویژه از دوست نازنینم آقای رضا حیدری که از آغاز این مصاحبه تا آخرین لحظه در کار طرح پرسش ها تا به ویرایش نهایی متن مصاحبه بی منت و صمیمانه در کنارم بودند توجه شما عزیزان را به مشروح این گفتگو جلب می نمایم.

با تشکر

حسین صادقی - نوروز ۱۳۸۷

***

اردلان سرفراز در مصاحبه ی اختصاصی با پایگاه ترانه بازی :

برای خانه از خانه بریدیم

عصر مشروطه را می توان دوران سامان یافتن ترانه ایران دانست. زمانی که ترانه علاوه بر مجالس بزم در میادین رزم نیز حضور داشت. شیدا و عارف با تزریق روحی نو در ترانه و وارد کردن مفاهیم نو به آن افقی تازه را در برابر ترانه گشودند. در دهه 40 و پنجاه شمسی نیز همین اتفاق برای ترانه افتاد. ترانه لباسی نو پوشید و تازه تر از گذشته شد و به تولد فصلی در ترانه منجر شد که آن را با نام ترانه نوین می شناسیم.در این دو برهه زمانی چه عواملی دست به دست هم دادند که چنین اتفاقات خوشایندی در ترانه به وقوع پیوست؟

همیشه و در همه جا، هنرمند عصب و وجدان جامعه ایست که از آن بر خواسته، حتی به اعتقاد من مدافع ارزش های انسانی و انسان در جغرافیای جهان است، " معترض و مدافع ". اگرچه به دلیل فرهنگ کهن ما که ادبی است و ریشه در شعر دارد پس از عارف که یکی از پدیده ها و نوادر دنیای هنر است شاعران توانا و بزرگی چون: رهی، معینی، نگهبان، وکیلی، پرنگ و ترقی، در ترانه ی معاصر نو آوری هایی کرده بودند اما به همان دلیل که از ترانه ی بزمی شیدا به ترانه های رزمی عارف می رسیم، ترانه ی بیدار و معاصر ما به همت شهیار قنبری و با همراهی ایرج جنتی عطایی متولد می شود. اختناق حاکم بر جامعه را هم پس از اینهمه سال همه می دانیم و پیامد های نا خوشایند تر آنرا هم امروز شاهدیم! همانگونه که اشاره شد و با توجه به شرايط اجتماعی هنر متعهد، مولف و مردمی به عرصه می آيد و به وظیفه ی تاریخی خود عمل کرده و می کند. شما اگر نگاهی به عصر ناصر خسرو یا حافظ و همچنین عارف، عشقی و فرخی بیاندازید متوجه مقصود من در مقایسه با روزگارانی که به آن اشاره کردید خواهید شد. در اين ميان، عامل و عنصر سازنده مردم را فراموش نکنيم، چه این نیروی تاریخی و شگرف بوده، هست و خواهد بود که به ترانه ی بیدار جان بخشیده و از گزند گذر زمان و تحریف، در نهانخانه ی حافظه آنرا زنده، پاک و سالم نگه داشته است؛ کوتاه سخن اینکه در شرایطی که سانسور بر تمام هنر ها سایه افکنده بود، باید ترانه نوین متولد می شد و بار تاریخی تمام هنرها را تنها به دوش می کشید.

 

ترانه سرایی غیرعاشقانه در ترانه امروز ایران مهجور است. این نوع ترانه اغلب به سمت شعارهای سیاسی و پام های حزبی رفته است و کمتر پیش آمده که غیرعاشقانه های غیرسیاسی سروده شود. شما از معدود افرادی هستید که غیرعاشقانه های غیرسیاسی دارید. ترانه هایی که نه از عشق سخن می گویند و نه از سیاست. ترانه هایی که به انسان، ذات وجودی انسان، غم ها و شادی های عمیق او می پردازند. ترانه هایی که جست و جوی دائمی انسان برای کشف را نمایان می کنند و از امیال و نیازهای باطنی او سخن می گویند.
از این گونه ترانه ها برای ما بگوئید.

حدود ۳۲ یا ۳۳ سال پیش و در آن هنگام بگیر و ببندِ سانسورچیان اداره ی نگارش، به یکی از آقایان که از من بازجویی می کرد، در پاسخ اینکه چرا شما ترانه ی سیاسی پیام دار می گویید؟ این غزل معروف مولانا را خواندم « چو زندان شکسید، همه شاه و امیرید »، که گویا حضرات سانسورچی با این گمان که سراینده ی آن یکی از معاصران است، در به در به دنبال شاعر آن بودند تا مثل ما به پای میز محاکمه و سین جیم بکشانندش! هنوز هم با اشاره به این غزل همان حرف هایی را که آنروز گفتم تکرار می کنم : باید قبل از هر چیز یک اثر را بتوان با معیار های هنری سنجید، یعنی دیگر فراتر از برچسب های مثلا ً «سیاسی یا عاشقانه - مثبت یا منفی » به قول دوستان آنسوی اقیانوس! ترانه را هم به اعتقاد من    نمی توان از شعر جدا کرد و اگر که برچسب خاصی بتوان به آن زد دیگر شعر نیست، بلکه شعار است و از شعور نمی آید. به قول نیما ی کبیر: شعر باید همچو رودی جاری باشد و هرکس به فراخور ظرفش از آن آب بردارد؛ چون که صد آمد نود هم پیش ماست! یعنی وقتی یک اثر شرط اول، یعنی هنر بودن را داشته باشد می توان به هرگونه و به اندازه ی سقف پرواز اندیشه از آن برداشت کرد. حال چه آثاری را هنر بنامیم خود داستان دیگری ست و نیاز به گفتگوهای بسیار دارد ؛ درباره ی ترانه های دنیا هم من بدان گونه که می خواهم و می جویم، به آن تغزل که باید کمتر دیده و شنیده ام، که خود بهتر می دانید پیامد های اجتماعی و فردی جامعه ی صنعتی و سرسام گرفته، با سرعت وحشتناکی انسان امروز را از کوره راه و بیراهه ی غریزه همچنان به سوی سقوطی ناگزیر از تنگنای سال دوهزار تا انتهای دره ی صفر و صفرها  می برد و هنر موسیقی یا ترانه هم، به جز چند استثناء آینه ی تکرار این جامعه ی جنون زده و گم شده در سرعت دیوانه وار تکنولوژی است.

***

تعریف شما از یک ترانه خوب چیست؟ چه معیاری برای برتر بودن یک ترانه به ترانه دیگر داریم؟ آیا ترانه (یا هر اثر هنری دیگر) لزوما باید دارای پیام اجتماعی، سیاسی و... باشد تا آن را فاخر بنامیم یا معیارهای دیگری نیز در این امر دخیل هستند؟ آیا ترانه (اثر هنری) ای که صرفا برای سرگرمی مخاطب آفریده شده باشد نمی تواند اثری فاخر باشد؟

همانگونه که می دانید صفت های بد یا خوب را نمی توان در ارزشیابی یک اثر هنری به کار برد؛ به اعتقادِ من، هر اثر هنری وظیفه ی پیام رسانی برای ارتقای سطح فکری مخاطبانش را دارد و تکرار آینه وار اجتماعی که از آن برخواسته و جهان خویش است. این مسئولیت، سنگین، دشوار و بیش از آنچه تصور کنیم جدی است؛ نمی تواند و نباید جنبه ی تفنن و سرگرمی به خود بگیرد. به یاد بیاوریم که در طول تاریخ آثاری جاودانه می شوند که از خدمت و تبدیل شدن به سرگرمی اقلیتی که از آن بیش از آن توقع نداشتند سر باز می زند و به همراهی، همدردی و هم صدایی با حقیقتِ اکثریتی محروم و ممنوع می رسد!ترانه هم - که حتما باید سازنده اش شاعر باشد - از این قاعده مستثنی نیست، چه اینکه یک ترانه نمی تواند از نظر فرم و هم از نظر محتوا تهی باشد ؛ من برایتان یک مثال از آنچه مطلوب و مدنظر من هست می آورم ، آنگاه شما خود قضاوت کنید! شاعر شهیار قنبری در سفر به آنسوی اقیانوس، اولین برخوردش را اینگونه تصویر می کند:

پیش رو بانوی مشعل دار بود
یک سیاه آنسو تَرَک بیکار بود
شهر خالی از فرشته، سرد بود
بر سر سرخ و سیاه آوار بود


حال اگر کسی بگوید که اینگونه ترانه ها را باید در کتاب های این شاعران فقط خواند، حاکی از عدم آگاهی و دانش اجتماعی اوست، که مردم- مخاطبان شاعر- با درک و جان بیدار شان بر ماندگاری این اثر مهر تائید نهاده اند.

***

یکی از مشکلاتی که جامعه موسیقی ایران با آن روبروست مساله کمپانی هاست.        شرکت های موسیقی داخل و خارج از کشور بیشتر به ارائه آثار نازل گرایش دارند و از تولید آثار ارزشمند به بهانه پرخرج و کم فروش بودن خودداری می کنند. آیا در سایر نقاط جهان نیز چنین مشکلی وجود دارد؟ هنرمندان و کمپانی های معتبر چه راهکاری را برای حل این مشکل در نظر گرفته اند تا هم تهیه کننده سود میبرد و هم هنرمند موفق به ارائه آثارش می شود؟

آری، در همه جای جهان اقلیتِ اندیشه ورز و بیدار دل این مشکل را دارند که تکرار همان حکایتِ نوشتن کلمه ی مار یا کشیدن تصویر آن است!!! در لیستِ آهنگ های روز اینجا هم کارهای مبتذل با عمری     کوتاه تر از یک هفته، چند روزه می آیند و حتی در صدر جدول آهنگ های روز هم قرار می گیرند و سپس به همان سرعتی که آمده اند گـُم و فراموش می شوند! اما کسانی هم هستند مانند Raein Hard May یا Herman Vonfain و ... در سال یک آلبوم عرضه می کنند که مثل بقیه آثارشان ماندگار است و خواهد بود. در سطح جهانی هم اشاره می کنم به بزرگانی چون : Elton John, Sting, Paul Mc Cartney و همچنین آثار بجا مانده از John Lenon یا سمفونی های گروه Pink Floyd ... اما در این سو، هر دسته از این آثار مخاطبان خاص خویش را دارد که به دلیل تنوع آثار، آزادانه حق انتخاب دارند و همچنین پدید آورندگان هم راه خود را انتخاب کرده و ادامه می دهند. نه اینکه مثل ما هر لحظه بر اساس تقاضای بازار!! حتی سبک خود را هم عوض کنند! یعنی هر چیزی جای خود را دارد ؛ اما در رابطه با بخش درم پرسشتان: به دلیل عدم تبعیتِ ایران از قوانین کپی رایتِ جهانی، ما همیشه این گرفتاری را داشته و داریم. هر کمپانی یا هر شخصی که بخواهد می تواند این آثاری که حتی در اروپا و آمریکا به ثبت رسیده اند را بدون اجازه ی مولف - بخواند - بنوازد - کنسرت بگذارد و حتی بصورتِ نسخه های صوتی و تصویری بفروشد. باز هم توجه داشته باشید تمام اینها را که بدون اجازه و رضایتِ صاحب اثر انجام می شود و اضافه کنید به اینها اینترنت و مسئله ی دانلود های غیر مجاز آثار را که اینروزها قوز بالا قوز شده است! در سطح جهانی اما پدید آورندگان و مخاطبان آنان با تکیه بر فرهنگِ اجتماعی و درکِ صحیح از هنر و هنرمند، برای تمام این معضلات راه حلی منطقی یافته اند و تنها این ما هستیم که اندر خم یک کوچه مانده ایم! اما اخیرا به همت هنرمندان متعهدی چون فرید زولاند، شهیار قنبری و جنتی عطایی اقداماتی قانونی در این راستا به عمل آمده و می آید. البته در این رهگذار به حمایت همکاران آوازخوان مان هم نیاز داریم که گویا دوستِ عزیزمان آقای داریوش حمایت خود را اعلام کرده اند. گفتنی در این باب بسیار است، فقط شما فکر کنید و ببینید که در اینجا کافیست که اثری از یک هنرمند گل کند یا به اصطلاح Hit شود، آنوقت این هنرمند تا آخر عمرش تامین است، در حالی که ما برای گذران زندگی روزمره ی خود، به قول شهیار قنبری باید هر روز یک Hit خلق کنیم!!
شما ببینید در عرض و طول سال های پس از انقلاب [؟] چند بار آثار من و دیگر همکاران توسط چه اشخاص و کمپانی هایی بدون کسبِ اجازه از خالقان آن اثر به صورت های مختلفی چون ویدئو، کاست، سی دی و... به فروش رسیده، که هنوز هم آگهی های رنگارنگشان را در تلویزیون های فارسی زبان خارج می بینیم!درست مثل اینکه من بیایم از خانه ی شما دزدی کنم و بعد با وقاحتِ تمام برای فروش اموال دزدی، در رسانه هم تبلیغ کنم!!! نه اجر مادی و نه اجر معنوی برای ما در نظر نمی گیرند و حتی وقاحت را به جایی رسانده اند که اگر ما در طلب حق خود بر آمده و بپرسیم که " چرا؟ "، آن اثر را حق خود [؟!] می دانند چرا که
۳۰-۴۰ سال ِ پیش به چندر قازی مثل یک کیسه گندم یا یک کیلو برنج خریده اند و به برکتِ همین سرقت های هنری از سوپر مارکت تبدیل به سوپر مارکت های فرهنگی!! شده اند. در موردِ افرادی هم که دست هایشان کمتر از این حضرات آلوده نبوده و نیست چه می توان گفت جز اینکه اگر ایران قانون کپی رایت را نپذیرفته، تکلیفِ قوانین دینی، اخلاقی و ارزش های انسانی چه می شود؟ ما که سی سال یا بیشتر است که مثلا روشنفکرانه! پیشتاز اجتماع خویشیم و در جهان تمدن، علم، هنر و قانون زندگی می کنیم!!؟؟

***

همیشه در پاسخ به این پرسش که چرا موسیقی ایران جهانی نمی شود مساله زبان فارسی و مخاطبان محدودش مطرح می شود. شما به غیر از این عامل چه عواملی دیگری را در این امر دخیل می دانید و چه راهکاری برای حل آن پیشنهاد می کنید؟

در ابتدا نظرتان را به فصلی از کتاب "دو قرن سکوت" مورخ و محقق بزرگ ایرانی دکتر عبدالحسین زرین کوب جلب می کنم : درباره سعید بن مسجح که یکی از قدیمی ترین خنیاگران عرب در روزگار معاویه بود     آورده اند که آوازهای خویش را از روی آهنگ های ایرانی می ساخت ، از جمله نوشتند که او بر گروهی از ایرانیان که در کعبه به کار گل مشغول بودند گذشت ، آوازهایی را که آنان در هنگام کار بدان ترنم می کرند شنید و آهنگ های خود را به گفته ی خود او از پارسی گرفته و به تازی ترجمه نمود !!! با توجه به تاثیر موسیقی عرب بر موسیقی غرب از طریق اسپانیا، بدون تردید موسیقی پارسی بر موسیقی جهان تاثیرگذار بوده و هست . در موسیقی امروز جهان هم نمی توان تاثیر ملودی های ما را نادیده گرفت، بخصوص در سبک موسیقی pop - R&B و ... حتی اوزان عروضی شعر که به کلام وزن و آهنگ می دهند را به استناد تحقیقات همین بزرگ مرد ، از آوازهای محلی پارسی «فلکلور» گرفته ، به آن وزن و آهنگ ها شعر سروده و آن را مدون کرده اند !!! دیگر اینکه در سطح جهانی هم نه تنها موسیقی ما ، بلکه موسیقی دانان و تحصیل کرده ی ما با سواد و احاطه کامل به دانش امروز دنیای موسیقی ، حضوری فعال و درخشان دارند. ما به دلیل وسعت سرزمین و تنوع خلقیات ایرانی ، صاحبان غنی ترین گنجینه های موسیقی هستیم که موسیقی دانان جوان، بیدار و دانش آموخته ی ما با پشتوانه آن در کار ترجمه و عرضه ی بهتر و کامل تر آن به زبان جهانی موسیقی هستند .

***

تعریف شما از ترانه نوین چیست؟

ترانه، شعر است، باید باشد، اما زبان خاص خود را دارد و این زبان به مثابه تیغ تیزی است که - سره را از را سره و ایهام را از ابهام - جدا می کند؛ به نظر من در لحظه یا لحظاتِ آفرینش یک اثر، هرلحظه خطر لغزیدن به یک سو وجود دارد و این مسئولیتِ خالق اثر است که باید هر لحظه ناظر و مواظب باشد، چرا که فردا در برابر تک تکِ مخاطبان که وجدان تاریخی و اجتماعی او هستند، پاسخگو است. [ چون همسفر عشق شدی، مرد سفر باش ] از نظر فرم این زبان نمی توان تعریف یا نسخه ای به دست داد که به عنوان مثال باید از - این یا آن مساله - و - بدین گونه یا بدان گونه - گفت؛ شما در کدامیک از ترانه های ماندگار تا به امروز می توانید فرمول خاصی را پیدا کنید؟! جز اینکه بگوییم معنی راستین جمع شده و شاعر گوی بیان را به والاترین شکل زده است! و اما ترانه ی نوین، که با تولد آن دوران طلایی ترانه سالاری آغاز شد و ترانه را نه تنها از تفنن به تفکر ارتقاء داد، بلکه به میان توده ها برد و وظیفه ی اجتماعی، انسانی و تاریخی هنر را بار دیگر به آن بازگرداند. ترانه ی نوین نگاهی ست نو تر از زاویه هایی تازه تر به زخم ها و درد های کهنه ی اجتماعی که بیش از همه هنرمند را که عصبِ آن جامعه و وجدان انسان هاست آزار می دهد؛ ترانه نوین نگاهی هوشیارانه، بیدار و واقع گرایانه - Realist - است به این مسائل و معضلات، انگشت به زخم       می نهد، بی آنکه از مرهم غافل باشد؛ درد را به اعتراض عنوان می کند تا به آن بیاندیشیم، اما نسخه ای برای درمان نمی پیچد، که همانا آگاهی از درد آغاز درمان است!

***

وضعیت ترانه سرایی امروز را چگونه می بینید؟ آیا سطح آثار ترانه سرایان در حدی قابل قبولی قرار دارد؟

خوشبختانه تب تقلید های ناشیانه و کپی برداری از بزرگان ترانه ی نوین فرو نشسته و استعدادهای درخشانی در ترانه سازی ظهور کرده اند که سعی می کنند زبان خود را یافته و با امضای خود بیاندیشند و بسرایند. برخی از این استعدادهای جوان،که اندیشه ای نو و حرفی تازه برای گفتن دارند، با من از طریق اینترنت در تماس هستند که هر بار با دیدن و مطالعه ی آثارشان، بیشتر به آینده ی ترانه در سرزمینمان امیدوار می شوم .

***

آلبوم "سیمرغ" با صدای راستین و آهنگسازی فرید زولاند را می توان از آثار تازه منتشر شده ی شما دانست. با توجه با جوان بودن خواننده و مخاطبان او که عموما نسل جوان را تشکیل می دهند، در انتخاب ترانه برای این خواننده ی جوان و آتیه دار چه فاکتور هایی را در نظر گرفتید.

آلبوم سیمرغ، که مثل همیشه و تمام کارهای مشترک من با آقای زولاند - همکار، همراه و یاری نزدیک تر از برادر به من - که به اعتقاد من موسیقیدانی با دانش و بینش جهانی است که به همتش هنوز ابتذال آخرین سنگر ترانه ی بیدار را فتح نکرده، تهیه و پخش می شود.

معیار های انتخابِ صدا همان بوده و هست که "راستین" با استعداد درخشانش توانسته پاسخگوی آنچه ما می خواستیم باشد که در این رهگذار زحمات شبانه روزی آقای زولاند در روند آموزش، باروری و عرضه این استعداد جوان را نباید فراموش کرد ؛

اگر "راستین" شخصیتی جز این که هست داشت، ابرمردان ترانه - آقایان جنتی عطایی و شهیار قنبری - هم به حمایت از او بر نمی خواستند، که شما خود بهتر می دانید که استعداد های جوان چگونه، حتی ناخواسته برای مطرح شدن با کارهایی به صحنه می آیند که مثل شهابی زودگذر شعله ای می زند و به خاموشی ابدی می پیثوندد و خودِ این جوانان هم اکثرا باشرم و ندامت به گذشته می نگرند، اما نه آهنگساز و تهیه کننده، نه خود "راستین" و نه ما می خواستیم اینچنین باشد، که خب امروز نتیجه ی کار را می بینید و ما هم راضی هستیم.

***

۲۵ سال دوری از وطن به کسی که احساسات پاک و عاشقانه اش نسبت به ایران و مردم سرزمینش حتی   سال ها پیش تر از هجرت ناخواسته اش ثابت شده بود چگونه گذشته است؟

اگرچه من خانه را در کوله بار خاطره هایم به هرجای جهان همیشه بر دوش کشیده و خواهم کشید، اما هرگز این جدایی برایم آسان نبوده و نیست که : [ دل از دریا بریدن کار ما نیست ... ]

***

چه عاملی شما را به سوی ترانه کشاند، علاقه یا اتفاق؟

همانگونه که می دانید و در کتابِ « از ریشه تا همیشه » به آن اشاره شده، من در زمان دانشجویی برای تامین مخارج تحصیل، در رادیو برنامه ی جوانان ترانه سرایی را آغاز کردم و همچنین قلم زنی در مطبوعات را. تصمیم به ادامه ی تحصیل تا مقطع دکترای روانشناسی و در کنار آن ادامه ی کار شعر داشتم - البته نخستین شعر من دو سال پیش از آن در مجله ی جوانان که شاعر معاصر علیرضا طبائی مسئول صفحات هنری آن بودند به چاپ رسیده بود!!- اما اولین دیدار با شهیار قنبری و گفتگو با ایشان، نگاه و نظر مرا نسبت به ترانه بطور کلی دگرگون کرد! در آن زمان ترانه ی - دو ماهی - و چند ترانه ی دیگر ایشان که آقایان اتابکی، بابک افشار و منفرد زاده آهنگسازشان و خانم گوگوش خوانده بودند گل کرده بود... من پس از شنیدن این ترانه ها نظرم نسبت به ترانه تغییر یافت، چرا که تا آن زمان شاعران بهایی به ترانه یا به قول ایرج میرزا - تصنیف - نمی دادند... و من شاعر که می دیدم می توان شعر ناب و متعهد به زبان ترانه عرضه کرد که میان مردم - خاص و عام - موفق باشد، مایل بودم شهیار را ببینم که روزی به صورتِ اتفاقی ایشان را به همراهِ آقای پرویز اتابکی در کافه - خیابان تخت طاووس سابق - ملاقات کردم؛ ایشان که اشعار مرا در مطبوعات خوانده بودند و با نام من آشنا، گرم و صمیمانه با من به گفتگو پرداختند، ازجمله اینکه گفتند  «سانسور بر تمام هنرهای ما در حال حاضر سایه افکنده است. تنها ترانه، روزنه ایست برای تنفس هوای آزاد و گفتن حرف های ممنوعه که سانسورچیان تابحال متوجه آن نشده اند» و گفتند که: « ترانه در هر زمان و بخصوص در این شرایط، به وجود شاعرانی با اندیشه و ایده های تازه و حرف های تازه تر نیاز دارد که توانایی های شعر را به زبان ترانه ی متعهد و بیدار برگرداند » ... و اینگونه بود که این دیدار باعث شد من از رادیو بیرون بیایم و کار ترانه را جدی تر از شعر ادامه دهم؛

***

کمی از شاعر سخن بگوئیم که پس از سال ها در اولین برخورد با مخاطب چنین می گوید:«حرف مرا بفهم و بشنو / این نه من، آن من دیگر / آن کس که پنجره چشمان من او را کهنه ترین قاب است.» چه نکاتی در شعر اردلان سرفراز نهفته است که گوشزد کردن آن ها در اولویت اول کتاب «از ریشه تا همیشه» همچون راهی برای شناختِ شما پیش پای مخاطب قرار گرفته است؟

اولا هیچ راهی پیش پای مخاطبانم نگذاشتم که برای رسیدن به من باید از آن راه عبور کرد، یعنی هیچ بایدی در کار نبوده و نیست، که در حقیقت مخاطبان من، مرا - موظف - به رفتن به این راه کرده اند و این از  همان لحظه که قلم به دست گرفتم آغاز شد؛ چرا که،

همیشه گفته و می گویم
برای تو می گویم
اگر دهان تورا بستند
به جای تو می گویم


دوما؛ شعر من شناسنامه ی من است و بارها گفته ام من شعرم را زندگی می کنم و زندگی ام را شعر؛ اما از آنجا که به گفته ی زنده یادِ جاودانه " شاملو " « سمندرانه باید در آتش مردم نشست » ، هر آنچه را که دردِ خود نوشته و گفته ام، آینه ی تکرار- درد های مشترکِ - مردم و من بوده که آن هم به نظر من ثمره ی عشقی ست عمومی و بیدار که درکوره زمان پخته تر، رسیده تر و کاملتر شده است، تا جایی که هرگاه و هرچه از خود هم می نویسم، می بینم از تمامی انسان ها نوشته ام؛ همانگونه که بارها - ازجمله در ابتدای همین گفتگو - گفته ام، هنرمند عصبِ جامعه است و آینه ی تمام نمای ارزش های انسانی و مدافع ابدی آن و اگر جز این باشد نمی توان - هنرمند - نامیدش. شاید بسیاری این نظر را خشک، سختگیرانه و حتی متعصبانه بدانند، اما من بر این باور بوده و هستم، پس از اینهمه سال ها هم نمی توانم و             نمی خواهم تغییر کنم؛

وقتی که مزرعه در سوختن است
خانه در حال فرو ریختن است ...

آیا انصاف است که به درد های حقیر و غم های کوچکِ شخصی بپردازیم ؟؟؟

***

« سفر، آینه، گلایه، عشق، مرگ، ایمان، حسرت، سقوط، عاطفه » این واژه ها استخوانبندی اکثر          ترانه های شما را تشکیل می دهند. سرچشمه این واژگان از کجای ذهن و زندگی اردلان سرفراز می جوشد؟

شاید بتوان این واژه هایی را که بر شمردید، سبک و سیاق من دانست، اما اگر قرار باشد که واژه ها را از پیش ردیف کرد و آنگاه نوشت که دیگر شعر نخواهد بود، حرفِ دل نیست و بر دل ها نمی نشیند؛ اگر کارهای من توانسته تا امروز ارتباطی ماندگار با مخاطبانم داشته باشد به این دلیل است که من ننشسته ام شعر بگویم، بلکه شعر مرا به گفتنش نشانده؛ اصولا هنر در آغاز تولد غریضی تر و ناب تر است بالاخص که تولدِ هنرمند را در پی داشته باشد. مثلا در موردِ شعر، واژه ها در جان شاعر می جوشند و از قلم جاری می شوند؛ به اعتقادِ من آنچه در این لحظاتِ - الهام - می گذرد نا خود آگاه و بدون قصدِ قبلی است، اما در گذر زمان هنرمند بنا به خاصیتِ ذاتی خود می بیند، می خواند و تجربه می کند، آنگاه بر تن توانایی هایش لباس تجربه می پوشاند که از اعتقادات و ارزش های انسانی او رنگ گرفته اند - فقط رنگ گرفته اند - که اگر تحمیل عقایدِ شخصی پیش بیاید فاتحه ی هنر را باید خواند! در موردِ آن واژه ها هم این قضیه صادق است، با من شاعر متولد شده اند، شعر من که زندگی من است از آنان رنگ گرفته و همچنین به آنان رنگ بخشیده است؛  در نهایت برای یافتن پاسخ این پرسش، قصه ی زندگی مرا دوباره و دوباره مرور کنید و مرا در آینه ی شعرم، بیابید!

***

در سال ۱۳۵۹ آلبوم "برگ زرد" را منتشر کردید. کمی درباره این آلبوم کمتر شنیده شده و شرایطی که منجر به ارائه ی این اثر در آن برهه زمانی شد صحبت کنید و هم اینکه بفرمایید طرح روی جلد آلبوم آفریده ی کیست؟

طرح روی جلد آلبوم "برگ زرد" اثر انسان و هنرمند یگانه و فرهیحته - سیاوش کسرایی - است که بی هیچ چشمداشتی تا آخرین لحظاتِ ضبطِ آن نواریاورانه و بی دریغ همراه و همدل ما بود و اما خودِ آن نوار که اگر گفتار آغازین آنرا به دقت گوش کنیم دلیل وجودی آنرا در می یابیم ؛ نا گفته هایی را که نتوانسته بودیم در طول آن سال های سکوت بگوییم و به غلط - خوشباورانه - می پنداشتیم وقتش رسیده است!!!

***

به نظر شما اگر در سال های پس از انقلاب هنر را به انزوا نمی بردند وآن برخوردهای ناخوشایند با موسیقی، تئاتر، هنرهای تجسمی و سایر هنرها نمی شد اکنون هنرهای ایران در چه جایگاهی در جهان برخوردار بودند؟

هیچ مانعی نمی تواند زمان را متوقف کرده یا چرخ آن را به قهقرا بازگرداند و هیچ چیز هم نمی تواند هنر و هنرمندِ راستین را متوقف کند، که پویایی یکی از خصیصه های هنر است؛ چه در داخل و چه در خارج از ایران، هنرمندان متعهد و مردمی ما کار خود را ادامه می دهند منتهی هرکدام به گونه ای و با توجه به شرایطِ حاکم! در سطح معیارهای جهانی هم در تمام عرصه های هنری هنرمندان موفق بسیار داریم که حتما خودتان مطلع هستید همچنین شاعران و هنرمندان جوان دیگری هم در ایران هستند که کارهای درخشانی دارند و من بیشتر از طریق اینترنت با آثارشان آشنا می شوم.

***

با وقوع انقلاب و در یک محدوده زمانی 5ساله بسیاری از هنرمندان هجرت و غربت نشینی را بر ماندن در فضای بسته و ملتهب حاکم ترجیح دادند.هدف هنرمندان خاصه چهره های مردمی و متعهدی چون شما از این کوچ دسته جمعی چه بود؟ آیا این هجرت نتیجه پایبندی این هنرمندان به همان تعهدات هنریشان بود؟

این اقلیتِ بیدار و پیشتازی که همیشه و هرجا، چه در عزا و چه در سور مرغ محکوم به ذبح شده و می شوند هم به همراهِ اکثریتِ در به در، در جهان پراکنده شدند، برای خانه از خانه بریدند تا نا گفتنی ها را بگویند؛ که اینبار نه سانسور و شمشیر، که - چماق  داموکلس بر فراز سرشان شده بود! شاید شما به خاطرتان نیاید که در آغاز انقلاب [؟] کار ما ممنوع و حرام اعلام شد، تلویزیون و رادیو اجازه ی پخش نداشت! هیچ سازمان خصوصی هم برای عَرضه ی آثار وجود نداشت و اگر هم داشت جراتش را نداشت!! که این حکم را برادران انقلابی مسلمان مان صادر کرده و شبه روشنفکران چپ نما ؟! که مستقیما از اداره ی نگارش ساواک، به رسانه های دولتی و ملی انقلابی! راه یافته بودند [ چگونه؟ ] و با پنهان کردن خود پشتِ چهره هایی مذهبی و مذهبی پسند! ، تسبیح به دست پای آن حکم را امضاء کرده بودند و می فرمودند : شما در دوران خفقان گذشته، هیچ کار مثبتی در جهتِ بیداری مردم انجام نداده اید!!! و فقط فرهنگِ فاسدِ غربی را با آثارتان میان جامعه رواج داده اید!! حالا اگر شما در این شرایط بودید چه می کردید؟وگرنه، نه ترس جان و نه سودای نان اقلیتِ ما را وادار به هجرت کردند، بلکه این حق نشناسی و انکار موجودیتِ ما و خطِ بطلان کشیدن بر تمام زحمات، رنج ها و آثار زندگی مان بود که در نهایت سبب یافتن راهی شد برای رساندن پیام مان به مخاطبان و تمام دنیا؛ [ البته اگر گوش شنوایی در این دنیای بی درد پیدا شود! ]

نه ترسیدم که بگریزم، نه جانم را بها دادم
شکستم پشتِ سر پل ها، همین مانده فقط یادم

آنچه گذشت و گذراندیم در حوصله ی این بحث نمی گنجد که مثنوی هفتاد مَن کاغذ می شود، اما اینکه ما - این اقلیت - چه کرده و می کنیم؟ شما مخاطبان باید قضاوت کنید!!! آیا همانگونه که از آغاز فریاد اعتراض شما بوده ایم، هنوز هم هستیم؟ آیا توانسته ایم صدای شما را به گوش های کـَر ِ جهان مرفه و بی درد برسانیم؟ اینکه تا چه اندازه این اقلیت تاثیر گذار بوده و هست نیاز به داوری شما و زمان دارد؛از آن اکثریتی هم که به سودای نان و نام و در هراس جان به کسب و کار مشغولند بهتر است که حرفی نزنیم!

***

آرمانشهر اردلان سرفراز چگونه جایی است؟ اشعار شما گاهی این آرمانشهر را در خواب و خیال توصیف می کنند، گاه در شک هستند که آیا می شود به این نقطه رسید یا نه و گاهی آن را کاملا دست یافتنی معرفی  می کنند. چه تعریفی از جامعه ایده آل خود دارید؟

خانه ی ما در خیابانی ست که نام دو تن از دانشجویان آزادیخواه و مبارز بر علیه خفقان فاشیسم را بر خود دارد [ Sofya & Hans Scholl ] که در آخرین روزهای تاریکِ حکومتِ جنون و وخشتِ نازیسمِ به جرم اقدام علیه حکومت و توهین به مقام رهبری، در یک دادگاهِ نمایشی و فرمایشی محکوم به اعدام به وسیله ی گیوتین شدند، اما تا آخرین لحظه بر اعتقاد خود، عشق به آزادی و مردم پایمردانه ایستادند؛  هر بار که از این خیابان عبور می کنم به یاد این مبارزان راهِ آزادی، جان باختگان حماسه ساز در تمام دنیا و بالاخص سرزمینم، ایران می افتم از گذشته تا امروز که در وجود هر دانشجوی مبارز میهنم تکرار حماسه ی اینان را می بینم، می شنوم، حس می کنم و به همراهِ تک تکِ این عزیزان بر می خیزم، دستگیر و شکنجه می شوم و سرانجام در یک دادگاهِ نمایشی و فرمایشی محکوم به اعدام! ... آنگاه – اعدام – می شوم ...
پس آرمانشهر مرا می توانید حدس بزنید که کجا و چگونه است! دنیایی که در آن هیچ انسانی برای احقاق طبیعی ترین و ابتدایی ترین حق خویش – آزادی پندار، گفتار و کردار – مجبور به تحمل زندان، شکنجه و محکوم به مرگ نشود و نباشد.

***

ودر انتها پاسخ های استاد سرفراز به تعدادی از پرسش های مطرح شده از جانب دوستانی که از زمان اعلان عمومی انجام این گفتگو، به بیان سوالاتِ مورد نظر خود و ارسال آن ها برای ما پرداختند

***

آیا کتاب دیگری از ترانه هایتان در ایران منتشر خواهد شد؟ 

آری، سومین کتاب سروده ها در راه است و در کار گرد آوری آثار این چند سال گذشته و همچنین نوشته ها و ترجمه هایم هستم که اگر عمر فرصتی داد منتشرشان کنم.

 

درابتدای ترانه ی گلایه آمده است که : " در حسرت دیدار تو آوارا ترینم " و در قسمتِ دیگری از همین ترانه می خوانیم که " از عذابِ با تو بودن، یک ستون نیمه جونم " ؛ آیا این مورد را می توان تناقض نامید؟

آن غزل در ابتدای ترانه - گلایه ها - خود عزل مستقلی بود و به آن صورت که تصور می شود هیچ ربطی به ترانه نداشت بلکه به خاطر علاقه ی آقای داریوش، آنرا در ابتدای آلبوم آوردیم و در کل ترانه و غزل هر یک برای خود مستقل بوده، کاراکتر و مفهومی مجزا دارند.

 

از ترانه ی حادثه، فلسفه ی سرودن و مضمون آن بگویید.

ترانه ی حادثه به این دلیل "حادثه" نام دارد که بزرگترین حادثه برای هر انسان، رویارویی با خویشتن خویش است ؛ همان لحظه ی دریافت، کشف و بخود رسیدنش .

 

با سپاس از حسین عزیز که این گفت و گو را دراختیار این خانه قرار داد.

 

نقدی بر ترانه ی دریچه

 

 

سال نو، بهار نو مبارک

 

ترانه ی دریچه هم مانند بسیاری دیگر از کارهای اردلان سرفراز، ترانه ای است که شاعر درآن تماما به خود  می پردازد و همچون کارهایی مانند مرداب، آینه، مسخ، جاده، موج و .... . باز هم در جستجوی گمشده ای است که در نبودش ،جهان آرمانیش از هم واپاشیده است. گمشده ای که برای شکست دادن تنهایی اش، در پی آن است اما تو گویی که تنهایی مستولی شده بر او هیچ گاه پایان نخواهد گرفت و گواه این، تمام کارنامه هنری سی ساله اوست.در این ترانه، همانطور که از نامش پیداست، اردلان سرفراز برای برون رفت از اوضاع کنونی، برای فرار از خانه ای که به ناچار در آن اسیر شده است،در دیوارهای سنگی و بی نور در پی یک دریچه است. در ابتدا به قسمت روایی اثر، که ترانه ای است با درون مایه عرفانی،می پردازم و سپس نکاتی را در مورد ترانه یادآور  می شوم.

یک دریچه برای رفتن
یک دریچه برای دیدن
یک دریچه برای پرواز
پر زدن،رفتن و پریدن

در جای جای ترانه،خواهیم دید که شاعر، با وصف دریچه ای که به دنبالش می گردد،شرایط کنونی خود را نیز به طور غیر مستقیم بیان می کند.اینجا از دریچه ای می گوید که سه خصوصیت داشته باشد:

1.      امکان رفتن را به او بدهد،چرا که خانه را نمی پسندد و راهی هم برای خارج شدن از آن وجود ندارد.

2.      امکان دیدن را به او بدهد،چرا که در خانه ای بی روزن و در نتیجه تاریک به سر می برد.خانه ای که در آن، هر چیزی در ابهام به سر می برد.

3.      امکان پرواز را به او بدهد،چرا که خانه اش را  همچون یک قفس می داند که مجالی برای پرواز و کشف در آن نمی یابد.

منظور من از خانه، همان دنیا، افکار و روابطی است که با آن ها زندگی می کنیم.

از ته دره های تردید
یک دریچه به سوی خورشید
یک نفس، بالِ پر کشیدن
یک افق رو به روی خورشید

در این جاست که سرفراز  این خانه را کامل تر می شناساند.او از "تردید" سخن به میان آورده است.سوال در ارتباط با  هستی و شک به روابطی که بین او و جهان برقرار شده یا شاید برقرار ساخته اند و شاعر در جستچوی شناخت و  بازتعریف این  روابط است. این که تردید را همچون دره ای عمیق می بیند، بند اول را برای خواننده روشن تر می سازد.چرا که :

1.      از دره های عمیق نمی توان خارج شد و راهی به بیرون پیدا کرد.

2.      از تاریکی اعماق دره ها هم مشخص است که چرا شاعر به دنبال انواری می گردد که بتواند به کمک آن ها، ببیند.

3.      در دره عمیق است که پر زدن معنایی پیدا نمی کند و بال ها توان فتح دره را نخواهند داشت.پس از این جهت هم بی شباهت به قفس نیست.

اما سرفراز در این ترانه همچون "مسخ" ، "مرداب" و بسیاری دیگر، کاملا ناامیدانه فکر نمی کند و راه نجات و شرط رهایی، را پذیرش تمام سختی ها و  یافتن آن دریچه می داند .دریچه ای که از اعماق او را به ارتفاع خورشید خواهد رساند.دریچه ای که در هوای آن توان پریدن را خواهد یافت و او را در فضایی آکنده از نور غرق خواهد کرد.

از همه عالم و همه کس
یک دریچه برای من بس

واضح است که شاعر جز این دریچه که می تواند او را به آرمان های خود رهنمون بسازد،چیز دیگری نمی خواهد و فکرش هیچگاه به سوی دیگری نخواهد رفت.چرا که تمام همتش را برای فایق آمدن به شک و رسیدن به خواسته خود به کار بسته است.

یک دریچه برای رفتن
در هوای تو پر کشیدن
از سرانجام قصه ی من
تا سر آغاز تو رسیدن

یک دریچه برای آواز
یک بهانه برای آغاز
یک غزل از تو بر لب من
من همه زخمه بر تن ساز

از همه عالم و همه کس
یک دریچه برای من بس

در این بند، فهمیده می شود که دریچه نه هدف که وسیله و واسطه ای است برای رسیدن به آن. هدفی که با رسیدن به آن، تمام آنچه که بوده و نبوده، برای شاعر پایان می پذیرد و روزگاری تازه را در کنار معشوق(همان هدف) آغاز می کند.اما این معشوقی که به ناگاه در ترانه آمده است چه کس می تواند باشد جزهمان معشوق همیشگی سرفراز،آن ذات بی زوال عشق .آن عشق ازلی و ابدی.

خسته از این همه شکایت
این همه قصه و روایت
تشنه ام تشنه ی نهایت
یک دریچه می خوام به هجرت

 

یک دریچه می خوام به هجرت
تا سر قله ی زیارت
جاده ای تا حضور حضرت
رو به آیینه و حقیقت

و باز دوباره از چراییِ خواستن دریچه می گوید.از نابسامان بودن اکنونش. اینکه دیگر نمی خواهد که تنها شنونده ای باشد برای روایاتی که در مورد آن عشق و حقیقت گفته می شود. روایاتی که گاه در تضاد با یکدیگرند و انسان را به ورطه سردرگمی می کشند. شاعر،خودش می خواهد به کشف عشق بپردازد.می خواهد به ریشه ای برسد که همه چیز و خودش، از اوست.پس تماما به فکر رفتن و ترک روابطِ نارس امروزش، است.


نکات:

 

۱.در ترانه ای اجرا شده ، با ترانه ای که متن آن در کتاب سال صفر آمده در سه مورد تفاوت وجود دارد :

ترانه اجرا شده:

ترانه موجود در "سال صفر":

 

یک نفس، بالِ پر کشیدن

یک نفس بال و پر کشیدن

از همه عالم و همه کس

از هر عالم و هر کس

یک دریچه می خوام به هجرت

یه دریچه می خوام به هجرت

 

 

 

 

 

 

به نظرمی آید که تغییرات دوم و سوم کاملا بجا بوده اند و به حفظ و اعتلا و اجرای ترانه کمک کرده اند. " از هر عالم و هر کس"  در فضای ترانه عبارتی گنگ و بی معنا می شود.چرا که شاعر در فضای ترانه تنها روایت گر یک عالم است و یک دریچه.عالمی تاریک و محبوس که با وجود آن دریچه به جهانی نو و نورانی تبدیل می شود. تبدیل"یه"  به  "یک" هم به یکدست شدن زبان ترانه ، به خصوص در بند آخر،در کنار واژه های "هجرت" و "زیارت" و "حضرت "  ،انجامیده است.

۲.ترانه دریچه ،از لحاظ محتوایی و گاه بیانی شباهت بسیاری با شعری از فروغ فرخزاد به نام "پنجره"  در دفتر "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" دارد.

در زیر شباهت های بیانی این دو اثر را آورده ام.

پنجره: فروغ فرخ زاد

دریچه:اردلان سرفراز

یک پنجره برای دیدن / یک پنجره برای شنیدن

یک دریچه برای رفتن/یک دریچه برای دیدن/یک دریچه برای پرواز

 

یک پنجره برای من کافیست

از همه عالم و همه کس /یک دریچه برای من بس

 

3.در بند نخست :

یک دریچه برای رفتن
یک دریچه برای دیدن
یک دریچه برای پرواز
پر زدن،رفتن و پریدن

مصرع چهارم چیزی به گفته های قبلی شاعر نمی افزاید.و تنها یک تکرار است.به خصوص آنکه در خود این مصرع با وجود آنکه "پر زدن" آمده است،کمی بعد از آمدن کلمه "رفتن"(که خود در مصرع اول آمده بود) دوباره شاهد استفاده واژه ای هم معنا و از یک خانواده هستیم.یعنی "پریدن".

این ایرادی است که در بند دوم و سوم ترانه هم می بینیم.یعنی از " امکان پر زدن " و "امکان رفتن" یی که با وجود دریچه حاصل می شود،حرف زدن.در صورتی که به جای این تکرار ،بهتر بود که از دیگر خصوصیات این دریچه گفته می شد. تا از این طریق، وضعیت کنونی و آرمانیش را بهتر،کامل تر و   دقیق تر  توصیف می کرد.

4.در بند آخر آوردن کلمات "هجرت" و "زیارت" و "حضرت" و تا حدودی "حقیقت" زبان ترانه را به ناگاه از باقی قسمت ها جدا می کند و  بدون هیچ پیش زمینه ای ،زبان از لحاظ لغات، وارد فضای جدیدی       می شود.

***

یک دریچه برای رفتن
یک دریچه برای دیدن
یک دریچه برای پرواز
پر زدن،رفتن و پریدن

از ته دره های تردید
یک دریچه به سوی خورشید
یک نفس، بالِ پر کشیدن
یک افق رو به روی خورشید

از همه عالم و همه کس
یک دریچه برای من بس

یک دریچه برای رفتن
در هوای تو پر کشیدن
از سرانجام قصه ی من
تا سر آغاز تو رسیدن

یک دریچه برای آواز
یک بهانه برای آغاز
یک غزل از تو بر لب من
من همه زخمه بر تن ساز

از همه عالم و همه کس
یک دریچه برای من بس

خسته از این همه شکایت
این همه قصه و روایت
تشنه ام تشنه ی نهایت
یک دریچه می خوام به هجرت

یک دریچه می خوام به هجرت
تا سر قله ی زیارت
جاده ای تا حضور حضرت
رو به آیینه و حقیقت

از همه عالم و همه کس
یک دریچه برای من بس

نگارنده: احسان

خبر درگذشت اریک آرکانت ، تنظیم کننده ی قدیمی

در گذشت اریک آرکانت (آهنگساز و تنظیم کننده ی خوب فرانسوی) و تنظیم کننده ی آثاری چون صدای بارون، مرهم، دیوار، تکیه گاه، خلوت، شاعر، گمشده، مادر بزرگ، عاشق می شم، دیوانه ی عاشق، عاشقونه، مادر، کویر ، اسیر ، چشمه،Far away، نازی ناز کن ، میلاد ، باد و بیشه ، شب زخمی ، پیچک ، خالی ، دلک من ، خوب بد و برخی دیگر از آثار خوب موسیقی ایرانی

را تسلیت می گوییم.

اردلان سرفراز، داریوش اقبالی و فرید زولاند

***

 

 

اريک آرکانت در بيست و ششم دسامبر هزار و نهصد و سی هشت در گوادلوپ فرانسه چشم به جهان گشود، «موريس» پدر و «لوگرس» مادر مهربان او بودند، وی سه خواهر و يک برادر دارد.اريک دوازده ساله بود که بهمراه خانواده اش به پاريس نقل مکان کرد. موريس مدير دبيرستانی در گوادلوپ بود که در پاريس نيزهمان کاررا ادامه داد. لوگراس مادر اريک به من گفت که اريک سه ساله بود که با واژگون کردن ليوانهای فلزی مان، به زدن تومبا مشغول شد. وقتی اين موضوع را از اريک مي پرسم مي گويد که اين را من نمي دانم مادرم ميگفته است! مادر اريک،ايران را ديده است و حتي يکی از جشنهای تولدش را درتهران با حضور هنرمندان ايرانی جشن گرفته اند. اريک آرکانت در يک دبيرستان فنی، نقشه کشی صنعتی را دنبال   مي کرد و شش ماه مانده بود که ديپلم خود را بگيرد، به مادرش مي گويد که مي خواهد درس خواندن را رها کند و موزيسين بشود. لوگرس ناراحت شده اما خيلی زود تسليم خواسته فرزندش مي شود و او را در کنسرواتور پاريس دوازدهم ثبت نام مي کند. اريک سه سال در مدرسه موزيک بود که جنگ الجزاير آغاز مي شود و بناچار به خدمت سربازی و سپس به جنگ مي رود. اکنون پس از آن سالها هنوز هم اريک با تلخی بسيار از جنگ الجزاير سخن مي گويد. فرمانده اريک که مي فهمد وی موزيسين است، از او مي خواهد تا يک گروه موزيک تشکيل بدهد. اريک به جستجو مي پردازد و يک گروه نه نفره را تشکيل مي دهد وی امروزه از اين قضيه خوشحال است که موزيسين بودنش موجب شد تا وی چند شبی را نگهبانی بدهد و بقيه اوقاتش را به برگزاری کنسرت برای فرماندهان، افسران،درجه داران، گروهبانان و سربازان مشغول باشد. ژانويه هزار و نهصد و پنجاه و نه وارد ارتش مي شود و پس از يک دوره چهار ماهه درجه داری به الجزاير مي رود. آوريل هزار و نهصد و شصت و دو که روز پايان جنگ است به پاريس برميگردد. وی خيلی زود امتحان خود را در کنسرواتور انجام مي دهد و ديپلم خود را مي گيرد. از ديپلم موسيقی، به اداره پست می رود و پشت گيشه به فروش تمبر و تحويل نامه ها مشغول مي شود. وی برای امرار معاش کارمند پست مي شود و اواخر هفته به کار موسيقی مشغول ميشود.او گروههای موسيقی مختلف و متفاوتی و کنسرتهای فراوانی را سازمان ميده اريک بعنوان موزيسين اصلی و رهبر ارکستر کلوپ مديترانه به بسياری از کشورها سفر مي کند. در همين سفرهای جهانی است که اريک با همسر مهربان و شريک زندگيش آشنا ميشود.«مادام جی جی» در پاکی و مهربانی نمونه است. [خود من هزاران خاطره زيبا از او دارم.] مادام جی جی در اداره پست شانزه ليزه، کنار دفتر ايران اير، روبروی دفترمان (شهرفرنگ) مسئول استقبال بود. هر ايرانی که وارد پست مي شد و «مادام جی جی آرکانت» متوجه ايرانی بودن وی مي شد، او را به سوی دفترمان روان ميکرد. ميگفت آنطرف خيابان يک خانه ايران کوچک است، [زيرا خود او عاشق ايران است.] مادام جی جی آرکانت بهمراه همسرش اريک آرکانت حدود پانزده سال در ايران زندگی کرده است. اريک يک قرارداد کار برای اسرائيل داشت وقتی کارش در اسرائيل تمام مي شود به قبرس برميگردد و مدير برنامه هايش به او مي گويد که يک گروه موزيسين ايتاليايی ميخواهند به ايران بروند و جازيست ندارند، اريک قرارداد را برای ايران امضاء مي کند و در تابستان هزار و نهصد و شصت و پنج وارد تهران مي شود و در نخستين پنجشنبه شب در «شاتانوگا» به نوازنگی مي پردازد. وی که نت خوان چيره دستی است، به راحتی ريتمهای ايرانی مي زند. فريدون فرهاد پيشنهاد تشکيل يک گروه مستقل موزيک را به اريک آرکانت مي دهد. اريک و گروهش در «کاباره سالوت» مشغول بکار مي شود و همزمان در دهها جای ديگر چون «هتل ونک» و ميهمانيهای شخصيتهای ايرانی فعاليت ميکند.در يکی از برنامه های خود در هتل ونک، گوگوش (فائقه آتشين) با اريک آشنا مي شود. برای نخستين بار گروه فيلمبرداری تلويزيون ملی ايران جهت انجام فيلمبرداری از برنامه اريک آرکانت به هتل ونک آمده بودند. گوگوش برنامه خودش را پيش از گروه اريک اجرا مي کند و سپس به پای کار موزيسين فرانسوی مي نشيند. وی به اريک نزديک شده و از او مي خواهد تا يک آهنگ و ترانه فرانسوی را به او پيشنهاد کند. اريک، ترانه «زاوه پا وو ميرزا؟» آيا شما ميرزا را نديده ايد؟ (ميرزا نام سگ شاعر است.) اريک ترانه و آهنگ را به گوگوش مي دهد و خانم از چشم اريک دور مي شود و اريک او را نمي بيند تا پس از هفت سال! و آنجاست که اريک نخستين کارش را برای گوگوش ارائه مي دهد که شهرت بزرگی مي يابد.«خلوت» يه تنهايی يک خلوت يه سايه بون يه نيمکت، آهنگ اين ترانه توسط ناصر چشم آذر ساخته مي شود و اريک آرکانت آنرا بسبک آمريکای لاتين تنظيم مي کند.اريک آرکانت بعنوان تنظيم کننده آهنگ، بناگاه نخستين شخصيت در ايرانی شد و تقريبا برای بيشتر خوانندگان کارهای زيبا و بياد ماندنی تنظيم کرد. پس از گوگوش، اريک همکاريهايش را با ليلا فروهر، شهره صولتی، نوش آفرين، مرجان، نسرين، نلی، بتی، مازيار، افشين مقدم، فريدون فروغی، ويگن، کيوان، رامش، ژاکلين، سلی، حسن شماعی زاده، ابی حامدی، داريوش اقبالی، مرتضی برجسته، شهرام شب پره، مارتيک، عارف، منوچهر سخايی، حسن ستار و ... ادامه داد.اريک آکانت يک سبک تازه ای را از موزيک جاز، پاپ، شش و هشت را برای هنرمندان ايرانی به ارمغان آورد و سازهای بادی و جاز را در ايران پروراند.يکی از شاهکارهای اريک آرکانت برای شهرام شب پره پايه تمامی تنظيمهای بعدی او شد. اريک آرکانت موزيک متن چند فيلم ايرانی را ساخته است از جمله «آتش جنوب» با بازی: ناصر ملک مطعی، پوری بنايی، علی آزاد و رضا فاضلی. که ساخته: آلن بارونه و توليد مشترک ايران و فرانسه بود و بر اساس داستان فيلم «مزد ترس» در سال هزار و سيصد و پنجاه و پنج ساخته شد. فيلم دومی که موزيک متن آن توسط اريک ساخته شده است، «بوی گندم» است، با بازی: فرزان دلجو، آيلين دردريان، عنايت بخشی، ابی و شهرام شب پره که در سال هزار و سيصد و پنجاه وهفت توسط فرزان دلجو و امير مجاهد دراستوديو نقش جهان آفريده شد. سومين موزيک متن فيلم «تکيه بر باد» با بازی: مرجان، فريدون ژورک، فرخ ساجدی، محمد مطيع، شهاب عسکری، طوطی سليمی و نعمت گرجی است که در سال هزار و سيصد و پنجاه و هفت توسط فريدون ژورک در سازمان سينمايی ژورک ساخته شد.بسياری از کارهای اريک مورد توجه مردم ايران و هنرمندان ايرانی قرار گرفت و هنرمندانی چون: بابک بيات، واروژان، حسن شماعی زاده، ناصر چشم آذر، حسين واثقی، سياوش قميشی و ... برای تنظيمهای آهنگهای خود به اريک مراجعه ميکدند.آنتونی فرزند اريک که نام کريم را نيز با خود دارد و متولد تهران است، درهفت سالگی بهمراه پدر و مادرش که اصليت سوئيسی دارد در يازدهم بهمن هزار و سيصد و پنجاه و هفت تهران را بسوی پاريس ترک ميکند.اريک زبان پارسی را همچنان بخوبی سخن ميگويد و هر گاه در ميهمانيهای مختلف با ما حضور دارد، او را به شوخی بعنوان يک ايرانی اهل خوزستان معرفی ميکيم و همه دوستان با عشق و شوق بسيار به پای سخنان او مينشينند.هنوز هم تک تک هنرمندان بزرگ ايرانی برای اريک احترام ويژه ای قائل هستند، ابی، داريوش، ستار، شماعی زاده، خانمهای ليلا فروهر، شهره صولتی، و خلاصه همه اين عزيزان وقتی در خانه و يا دفترمان هستند، صحبت از اريک مي شود با شور و شادی بسياری از او ياد مي کنند و مي خواهند تا گوشی بردارم و اريک را در نشست خود دعوت کنيم. خانم ليلا فروهر در پاريس بود و ما در جستجوی هديه ای زيبا برای تولد او بوديم! در فوريه يکی از همين سالهای زيبای پاريس به خانم ليلا گفتيم در کنسرت آينده شما، اريک تومبا خواهد زد. خانم ليلا فروهر باور نکرد. اما روز برنامه، اريک در سالن حاضر بود و پس از سالها به روی صحنه آمد و در کنار گروه ارکستر ليلا سه ساعت تومبا زد.اينروزها اريک آرکانت مانند سالهای پيش يک موسيقيدان بزرگ جهانی است که بويژه در فرانسه شهرت ويژه ای دارد. اما او اين مهر را ورزيد و پس از سالها در کنار ليلا فروهر و شهره صولتی به روی صحنه آمد. اکنون که در کنارم نشسته است مي گويد چی مي نويسی؟ نکنه اينها را بدون اينکه برای من بخوانی جايی متتشر کنی و بهمين دليل است که مي خواهم مانند قرار پانزده سال پيش که نخستين آلبوم دنس ميکس را با او امضاء کردم، امسال هم برای انتشار بيوگرافی او امضاء بگيريم.

 

نوشته : سياوش اوستا

http://www.ericarconte.com

مسخ (آینه ها)، کابوس نیمه تمام

از آدم ها پرهیز می کنم، اما نه به آن خاطر که آرام زندگی کنم، بلکه به این خاطر که آرام بمیرم!!... (1)

 

***

 

«آینه ها»، کابوس نیمه تمام!

 

شعر:اردلان سرفراز

آهنگ: حسن شماعی زاده

صدا: فرهاد مهراد

تنظیم: منوچهر اسلامی

 

می بینم صورتمو تو آینه

با لبی خسته می پرسم از خودم

این غریبه کیه، از من چی می خواد؟

اون به من یا من به اون خیره شدم

 

باورم نمی شه هرچی می بینم

چشامو یه لحظه روهم می ذارم

به خودم می گم که این صورتکه

می تونم از صورتم ورش دارم

 

می کشم دستمو روی صورتم

هرچی باید بدونم دستم می گه

منو توی آینه نشون می ده

می گه: این تویی، نه هیچ کسِ دیگه

 

جای پاهای تموم قصه ها

رنگ غربت تو تموم لحظه ها

مونده روی صورتت تا بدونی

حالا امروز چی ازت مونده به جا؟

 

آینه می گه:تو همونی که یه روز

می خواستی خورشیدو با دست بگیری

ولی امروز شهرشب خونه ات شده

داری بی صدا تو قلبت می میری

 

می شکنم آینه رو تا دوباره

نخواد از گذشته ها حرف بزنه

آینه می شکنه، هزار تیکه می شه

اما باز تو هر تیکه اش عکس منه

 

عکس ها با دهن کجی بهم می گن

چشم امیدو بِبُر از آسمون

روزا با همدیگه فرقی ندارن

بوی کهنگی می دن تمومشون

 

**اردلان سرفراز- تهران-1352**

 

 

گره گوار فکر کرد: «چه به سرم آمده؟» مع هذا در عالم خواب نبود. (2)

اگر حکایت «مسخ» به قلم «فرانتس کافکا» را نخوانده اید، حتما آن را با برگردان زیبای «صادق هدایت» بخوانید و پس از آن به ترانه ی «آینه ها» با صدای جادویی «فرهاد مهراد» گوش بسپارید!

اردلان سرفراز در باب سرودن این ترانه می گوید:

«در زمان نوشتن این ترانه، خود را مثل شخصیت آن قصه می دیدم!»

اما قصه ی «مسخ» چیست؟ «مسخ» حکایت انسانی به نام «گره گوار سامسا» است که یک روز صبح پس از برخاستن از خوابی آشفته، ناگهان درمی یابد که جسم انسانی خود را از کف داده و به حشره ای زشت بدل شده است. در طی این داستان، شاهد ازبین رفتن تدریجی زندگی «گره گوار» و از دست رفتن شئون و حقوق انسانی او هستیم!

 

اردلان سرفراز عزیز در پیامی درباب این ترانه، مرا به جانب «منطق الطیر» عطار نیشابوری رهنمون ساخت! دریافتم که باید رابطه ی نزدیکی میان ترانه ی «آینه ها» و «منطق الطیر» وجود داشته باشد!

اما حکایت «منطق الطیر» چیست؟

داستان «منطق الطیر» بر اساس اصل عرفانی «هفت شهر عشق» بنا شده: طلب عشق، معرفت، استغنا، توحید،حیرت، فقر و فنا.

چند پرنده تصمیم می گیرند که با پیمودن این هفثت شهر، سیمرغ(سیرنگ) که نماد «وجود برتر» است را بیابند. باری، اما در پایان تنها سی مرغ باقی می مانند و اینجاست که درمی یابند همه چیز در خود آنهاست! این سی مرغ که نمادی از سالکان راه هستند، در نهایت حقیقت آن وجود برتر را درون خود می یابند!

اردلان سرفراز در این ترانه و همچنین در ترانه ی دیگرش،«آینه»با اجرای خوب«داریوش اقبالی» از نماد «آینه» استفاده درخشانی نموده است. تمامی این آینه ها در جستجوی هویت انسانی از دست رفته ی آدمی هستند. یعنی از کثرت به وحدت رسیدن که در «منطق الطیر» نیز به آن اشاره می گردد.

آندره ژید در این باره سخن زیبایی دارد. او می نویسد: «زندگی کنونی ما آینه ای می شود که خود را در آن بازمی شناسیم و با آنچه بوده ایم خواهیم دانست که چه هستیم!»

صادق هدایت، مترجم داستان «مسخ» در جایی می گوید: «هیچیک از شخصیت های آثار من، من نیستند!» حق با اوست، چراکه برای رسیدن به من حقیقی یک انسان باید تمامی پاره های شخصیت را در کنارهم قرار داد!

 

در جای جایِ ترانه ی «آینه ها»از واژه های مفردی چون «صورتمو»،«خودم»، «چشمامو»، «دستم» و... استفاده شده، انگار شاعر به یک گفت و گوی درونی با خود مشغول است. ترانه از جهان خود شاعر آغاز می شود و باز هم با همان پرداختن به جهان خود به پایان می رسد. در سراسر ترانه حرکتی به سوی درون گرایی و تردید درونی نسبت به خود مشاهده می گردد و «آینه» نماد اندیشه ی واقعی درونی است. اما این ترانه نیز چون دیگر آثار اردلان، در نهایت ما را با دیدگاهی جهانی مواجه می سازد، چراکه اردلان سرفراز بخوبی از اصل روانشاختی«این همانی» بهره برده است، انگار که سرگذشت او، سرنوشت همه ی انسان هاست!... 

ترانه با تردید انسان نسبت به ماهیت خود آغاز می گردد، همانند «گره گوار» در داستان «مسخ».این بی چهره بودن یا ناشناخته بودن چهره، نمادی از کوشش انسان برای کشف حقیقت متافیزیک است و درعین حال نماد تنهایی و پوچی کامل انسان امروزی!

 

پرسش هایی که در سراسر ترانه مطرح می گردد و خطاب همه شان به خود شاعر است، درحقیقت صورت حقیقی پرسش را ندارند و تنها نهیبی هستند برای بیدار شدن از خواب سنگین غفلت:

این غریبه، کیه؟ از من چی می خواد؟

یا

حالا امروز چی ازت مونده به جا؟

«پرسیدن» نمادی از پژوهندگی، کنجکاوی، نیاز و دردمندی است.

آندره ژید می گوید:

«زندگی هرآدمی تصویری است که از او برجای می ماند. به هنگام مرگ، ما خود را در گذشته بازمی تابانیم و زمانی که به آینه ی اعمال خود می نگریم، روان ما پی می برد که چه هستیم. سرتاسر زندگی ما صرف این می گردد که به ترسیم چهره ی پاک نشدنی ما بپردازد و هراس انگیز این است که ما از آن بی خبریم. در فکر این نیستیم که خود را زیبا گردانیم، تنها به هنگام صحبت از خود بدان می اندیشیم و می پردازیم و به خود دروغ می گوییم. اما زندگی به ما دروغ نمی گوید. زندگی به روایت روان ما می پردازد و این روان چنان که هست دربرابرمان هویدا می شود!»

 

"انکار خود" در این قسمت از ترانه به اوج می رسد:

می شکنم آینه رو تا دوباره

نخواد از گذشته ها حرف بزنه

آینه می شکنه، هزارتیکه می شه

اما باز تو هر تیکه اش عکس منه

اگرچه تا اینجای ترانه، ما با فرازی شجاعانه مواجه هستیم، درست در بخش پایانی ترانه با فرودی یاس گونه اما بیدارکننده مواجه می شویم:

عکس ها با دهن کجی بهم می گن

چشم امیدو بِبُر از آسمون

روزا با همدیگه فرقی ندارن

بوی کهنگی می دن تمومشون

این دو بیت ناخودآگاه ما را به یاد بخش پایانی ترانه ی «هفته ی خاکستری» از شهیار قنبری می اندازد:

جمعه حرف تازه ای برام نداشت

هرچی بود، پیش تر از این ها گفته بود

 

در پایان باید یادآوری نمایم که بی شک آنچه گفته شد، واگویه ای تام از حقیقت درونی این ترانه نیست که شاید برداشت کوتاهی باشد از همه ی آن!... اما گمان می کنم تفاوت عمده ی ترانه با شعر در همین باشد که جادوی نت های موسیقی، به دریافت حسی آن کمک می نماید و بی تردید، حسن شماعی زاده یکی از بهترین های خود را ارایه داده است. بنابراین بیش از این در باب این ترانه سخن نمی گویم و از شما می خواهم بارها و بارها به آن گوش بسپارید تا پی به لایه های نمادین زیبای آن ببرید!  

 

 

مهرانا

 

(1)  یادداشت های کافکا

(2) "مسخ" به قلم فرانتس کافکا و برگردان صادق هدایت.