رفتيم و داغ ما به دل روزگار ماند

خاكستري ز قافله اعتبار ماند 

 

جليل زلاند، آوازخوان، شاعر و آهنگساز بزرگ، (1935-2009 ميلادي)، پدر سهيلا، وحيد، شهلا و فريد زلاند عزيز در تارزاناي كاليفرنيا درگذشت. او كه از هنرمندان قديمي افغانستان بود در زمان حكومت روس هاي كمونيست، به اجبار زادگاه خود را ترك كرد و به آمريكا مهاجرت كرد. او آهنگ هايي نيز براي آوازخوانان ايراني آن زمان ساخت كه از آن جمله مي توان به «من آمده ام» (با صداي گوگوش) و «ملا ممد جان» (با صداي پوران) اشاره نمود. روحش شاد و يادش گرامي باد.

***********

«گزيده اي از گفت و گوي شهيار قنبري با فريد زلاند به مناسبت درگذشت پدر فريد»

شهيار: دوست دارم هرآنچه داري درباب پدر با ما قسمت كني.

فريد: پدر من 60 سال پيش در افغانستان در سن 7 سالگي به راديو رفت. راديو كه تازه افتتاح شده بود متعلق بود به عده اي از آدمهاي حرفه اي. پدر با 3-4 نفر از بچه هاي دانشجو به راديو اومد. استادي به نام فرخ افندي بود كه از تركيه آمده بود و پيانيست فوق العاده اي بود. او به پدر كمك كرد كه موسيقي هندي رو به خوبي ياد بگيره. پدر به موسيقي بومي افغانستان هم علاقه ي شديدي داشت. وقتي به راديو رفت خودش و همكاراش به قصبات و دهات اطراف رفتن تا موسيقي هاي محلي رو جمع كنن و حدود سال 1331-1332 بود كه يك اركستر 30 نفره رو براي اولين بار در افغانستان تشكيل داد و با خوانندگان جديد كار كرد. پدر پلي شد بين موسيقي محلي و سنتي با موسيقي پاپ افغانستان. در سال 1342 براي اولين بار اين اركستر 30 نفره روي صحنه رفت و اين اولين باري بود كه كنسرتي در اونجا اجرا شد. نام اين كنسرت، «دختر گل فروش» بود. پدر من آدم جدي بود اما خيلي رحيم. يكبار از اون پرسيدم: «چرا با مردم خشانت (خشونت) مي كني؟» گفت:«اينها موسيقي رو خيلي ساده مي گيرن. اونا بايد حرف منو بفهمن.»  

شهيار: پدر مي تونست تبعيدگاه رو تحمل كنه؟

فريد: اصلا. به من مي گفت مثل زمانيه كه شما يه درختي رو به جاي اينكه به گِل بكاري، به شنزار بكاري و ما اينجا هستيم. من مي فهميدم اون چي مي گه. هيچوقت اينجا(آمريكا) راضي نبود. تنها ژيزي كه دلشو خوش مي كرد اين بود كه مي رفت استراليا، آلمان و كانادا و افغان ها رو جمع مي كرد و حداقل 40 دقيقه در كنسرت هاش علاوه بر اجراي آهنگ، با مردم حرف مي زد.

شهيار: مي خواست برگرده؟

فريد: بله، از 2003 مي خواست، اما كار پاسپورتش طول كشيد و بيمار هم شد. يه روز گفت: «بابا، من هيچي تو زندگي براي شما نذاشتم، اما وقتي نبودم شما مي دونين همه چي براي شما گذاشتم!» و راستي كه اينطوريه. من هم معتقدم كه بايد مردمو جدي گرفت و اينها تماخم درساي پدر منه. يه بار داشتم روي يك شعر آهنگ مي ساختم. پدرم بهم گفت: «شعر رو بايد طوري بخوني كه انگار خودت گفتي و بعد شعر به تو مي گه براي من چي بساز.»

تسليتي ويژه براي فريد زلاند عزيز و خانواده ي گرامي ايشان

***از طرف اردلان سرفراز كه به باور او جليل زلاند پدر خود او نيز بود***

 

منبع: برنامه راديويي «قدغن ها» از شهيار قنبري