فرازهايي از گفت و گوي اردلان سرفراز با VOA

به تاريخ 3/11/1388

*****

از احساس خودتون بگين الان كه ميليون ها نفر در سراسر ايران به تماشاي شما نشستن؟

باور كنين من صداي تپش قلب خودمو كه تپش 70 ميليون هموطن منه، به رسايي در گوش خودم مي شنوم و از هيجاني كه روبرو هستم من با اين 70 ميليوني كه با عشقشون زنده ام، زندگي كردم و نوشتم، از اين هيجان و اين عشق سرشارم. نمي دونم چي بگم. اصلا قدرت تكلم ازم گرفته شده آقاي فرهودي.

 

آقاي سرفراز بدون شك هركسي با شنيدن هركدوم از اين ترانه هاي شما خاطرات يك دوره از زندگيش براش تداعي مي شه. من خودم با ترانه هاي شما خاطرات بسيار خوبي از دوران نوجوانيم در ايران دارم. فكر مي كنين چرا ترانه هاي شما يك چنين محبوبيتي در ميون مردم كسب كرده و تقريبا تمام اونها جزء آثار ماندگار موسيقي پاپ ايران شدن؟

براي اينكه آقاي فرهودي من از دل خودم، از درد خودم حرف زدم در ترانه هام و اين درد مشتركه. به قول شاعر: آن سخن كز دل برآيد/لاجرم بر دل نشيند. من زندگي خودمو شعر كردم و شعرامو زندگي كردم، همونجور كه بارها گفتم. بعد با دردهايي برخورد كردم كه درد جامعه ي من بوده، در آدماي من بوده، يعني اينكه چون من با اين درا زندگي كردم، انعكاس اون دردا در آثار من وجود داره، نخواستم بنشينم كه ترانه بسازم يا بشينم كه شعر بگم. اين شعر بوده كه منو گفته و نتيجتا اين تاثيرگذاري بر من فكر مي كنم درد مشتركي بوده كه اين درد  مشترك در مقدمه ي كتاب «از ريشه تا هميشه» هم گفتم: «من شعر مي نويسم، تو گريه مي كني، ايا زبان مشترك اين نيست؟» اين زبان مشترك احساس من هست با مردم چون من از احساس خودم، از درد جامعه ي خودم صحبت كردم، نتيجتا به دل جامعه نشسته، يعني من خودمو گفتم. مثلا شما شعراي منو كه مي بينيد همه اش داستان زندگي خودمه ولي خيليا تو اين قصه خودشونو پيدا مي كنن. مثلا «قلندر».

 

اتفاقا مي خواستم راجع به همين«قلندر» صحبت كنيم. مصاحبه اي رو از شما مي خوندم كه در سال 2006 انجام شده بود. در اون گفته بوديد من در همه ي ترانه هايم خودم را گفته ام، بعضي از ترانه ها واقعا من بوده ام و اين تريبوني بوده براي گفتن من و هميشه هم وقتي مي خواستم خودم رو بگم، تنها صدايي كه تو ذهنم مي شنيدم، صداي داريوش بود.

ببخشيد كه صداتونو قطع مي كن. چيزي رو يادم افتاد كه مي خواستم خدمتتون عرض كنم، در ادامه ي صحبت اولتون درباره ي ترانه، من مي خواستم اينو اضافه كنم كه سرزمين من صاحب يكي از  غني ترين فرهنگ هاي شعري است و از اون سرزمين اجازه نداره ترانه ي مبتذل صادر بشه. شايد به اين دليل كه ما در فرهنگ شعر متولد شديم و پرورش پيدا كرديم، شعر تاثير گذاشته بر ترانه ي ما. اينو مي خواستم اضافه كن كه چون كلام والاي شعر در فرهنگ ماست، به نظر من اين به ترانه ي ما منتقل شده. شما يه ترانه فارسي رو از «عارف» نگاه كن تا مي رسه به آقاي «معيني كرمانشاهي»، «پرويز وكيلي»، آقاي «تورج نگهبان»، آقاي «نوذر پرنگ»، آقاي «جنتي»، آقاي «قنبري». اينا به ترتيب كه مي ياي جلو، درست مثل دونده هاي امدادي هستن كه يك به يك اومدن و اون چوب از «عارف» رسيده به «معيني كرمانشاهي»، از «معيني» رسيده به «پرويز وكيلي»، «تورج نگهبان»، «ايرج»، «شهيار» و شايدم من افتخار اينو داشتم كه در اين جمع باشم.

 

بسيار ممنون. خوب اجازه بديم درمورد همين «قلندر» يه كم بيشتر صحبت كنيم. اينو 36 سال پيش سروديد. ايا هنوز هم اين داستان زندگي شما هست، در غربت؟

من سعي مي كنم همونجوري كه بودم، باشم. يعني فكر مي كنم كه هنوز همون هستم كه بودم. يعني قلندرانه زندگي كردم. كسايي كه با زندگي من آشنا هستن، نزديكان من، دوستان من، مي تونن براين مهر تاييد بزنن، بر عرايض بنده كه من واقعا سعي مي كنم قلندرانه زندگي كنم.

 

و همينطور هم بوده به تاييد بسياري كه شما رو از نزديك مي شناسن و به تاييد دوستدارانتون. آقاي سرفراز مي دونني كه 20 ژانويه، بيستمين سالروز درگذشت بانوي آواز ايران، خانم «هايده» بود كه با شما همكاري هاي مستمري داشت.

شما دقيقا مي دونين كه ما با شادروان هايده چندتا كار كرديم؟

 

نه، خوشحال مي شم كه بگي.

الان خدمتتون عرض مي كنم. اولين ترانه «مستي» بود، با آهنگ آقاي «خشنود»، دومين آهنگ «سوغاتي» بود با آهنگ آقاي «حيدري» و تنظيم آقاي «چشم آذر»، سپس آهنگاي بعدي، «سرزمين من خداحافظ» با آهنگ آقاي «زولاند» و تنظيم خودشون، «شانه هايت را براي گريه كردن دوست دارم» با تنظيم و آهنگ آقاي «فريد زولاند»، «بهانه»، «ساغي»،كه در اروپا ساخته شد و آهنگش از «فريد زولاند» بود. اين مجموعه ي كار ما با زنده ياد «هايده» هست.   

 

خوب آقاي سرفراز وقتي به گذشته فكر مي كنيد دلتون بيشتر براي چه چيزي تنگ مي شه در رابطه با خانم هايده؟

صميميت زنده ياد هايده رو، هميشه من دلم تنگ مي شه براش. گرچه تمام دوستان و همكاران به من لطف دارن، ولي زنده ياد هايده در هر بار ديار، سر هر ضبط، به من لطف مخصوصي داشتن. من مهربوني هاي اين خانم و همدلي هاشو هميشه دلم براش تنگ مي شه و مهم تر از همه، حضور خودش و جاي خالي هايده رو كه هرگز، هرگز پر نشد در موسيقي ما.   

 

آقاي سرفراز بعضيا معتقدن كه موسيقي پاپ ايران، بعد از انقلاب، به جز تك و توك تلاش هايي از جانب چهره هايي مثل داريوش، گوگوش و ابي، پيشرفت چنداني نداشته. خود شما در سال2006  همين نظر رو ابراز كرده بودين در يكي از مصاحبه هاتون. آيا وضعيت هنوز مثل 4 سال پيشه يا اينكه فكر مي كنين بهتر شده؟

ببينيد همين تعدادي رو كه نام بردين، فقط همينه. اتفاق جديد نيفتاده. كساني هم كه حيثيت ترانه ي نوين رو، حيثيت موسيقي پاپ نوين و بيدار رو دارن حفظ مي كنن، به غير از فريد و سياوش و احتمالا يكي دوتاي ديگه، كسي ديگه اي نيست. از نظر ترانه سرايي هم كه خارج كشور رو فراموش كنين، ولي مي خواستم اينو همينجا اضافه كنم، از طريق اينترنت و شاعراي جواني كه هستن، ترانه سرايان جوان ايراني منو خيلي اميدوار كردن، ولي از نظر موسيقي  آهنگسازي نه. در مورد موسيقي خارجي هم شما بيشتر از همه شاهد هستين كه توليدات فراوون هست در حال حاضر در لوس آنجلس و اجازه بدين در مورد اين يه پرانتز باز كنم: من آمده بودم اروپا، خوب نحوه ي شعر گفتن من از آغاز اين بوده و خواهد بود تا وقتيم كه من زنده باشم، زبان شعري من اينه، شيوه ي شعري منم اين هست. زبان شعر من سال 80-81(ميلادي) براي لوس آنجلس غريبه بود. يعني شما فكر كنيد وقتي من ترانه ي «نازنين» رو گفتم و وارد اروپا شدم، كه «داريوش» خوند و «فريد» آهنگشو گذاشته، هركسي با من از لوس آنجلس تماس مي گرفت مي گفت آقا يك دونه آهنگ شش و هشت، ديگه صحبت از وطن دمُده شد، ديگه صحبت از دربه دري، صحبت از فلاكت و غربت فراموش شد قضيه، شما يه چيزي بگو شاد باشه، كه مردم غم هاشونو فراموش كنن. اين قضيه هنوزم ادامه داره، حالا شما فكر كن قضيه ي رپ خوندنم به زبان فارسي شده مزيد بر علتبه اضفه ي آهنگاي قري كه شما مي شنويد. شما خودتون نگاه كنين در طول اين زمان به غير از آلبوم هاي خانم گوگوش، آقاي داريوش و آلبوم آخري ابي با آقاي جنتي و قميشي، اگه چيز قابل اطلاعي شنيديد به بنده بگيد.

 

آقاي سرفراز بيشترين ترانه هاتونو ظاهرا داريوش خونده. بعضيا مي گن گروه خون شمابا داريوش خوب مي خورده كه تونستين در تموم اين سال ها با داريوش كارهاي درخشاني از خودتون ارايه بدين. اين همكاري در حال حاضر چطور هستش؟  

ببينيد آقاي فرهودي، كار ترانه يك كار تيمي هست. يعني اگه اين تيم يك چرخش بزنه، كار موفق نخواهد بود. كار ما با داريوش و خانم گوگوش به اين دليل موفق بوده، در اينجا بايد يه تذكري بدم كه درسته اولين كار من با آقاي عارف گل كرد، اما بعد همكاري من با خانم گوگوش شروع شد، با آهنگاي آقاي شماعي زاده، بعد از اون من در دفتر زنده ياد پرويز مقصدي با داريوش برخورد كردم. دايي داشتم كه تار مي زد و آواز مي خوند. يه روز از تلويزيون با هم صداي داريوش رو شنيديم در يكي از برنامه هاي فرشيد رمزي. داييم گفت صداي داريوش صداي استثناييه. وقتي من اومدم تهران در دفتر مقصدي با داريوش آشنا شدم كه اين فتح بابي بود براي همكاري من با داريوش. آنچنان كه من حس مي كنم در صداي داريوش منعكس مي شه و فراموش نكنيم حسي داريوش و گوگوش به شعراي من مي دن، دقيقا انتقال حس من به شنونده بوده و واقعيتو بهتون بگم، من راضي از استوديو مي يام بيرون وقتي اينا شعر منو مي خونن.

 

در مورد گوگوش صحبت كردين. مي دونين كه به زودي آلبومي از خانم گوگوش عرضه خواهد شد كه اگه اشتباه نكنم اسمش هست «حجم سبز». در مورد همكاريتون با گوگوش بگين، دوره ي جديد همكاريتون. چه احساسي داشتين كه بعد از سي و چند سال با گوگوش در استوديو حضور يافتين و همكاري خودتون دوباره از سر گرفتين؟

 متاسفانه به دليل بُعد مسافت، من اين سعادتو نداشتم كه در استوديو باشم. كار ما مثل هميشه با دوستان آهنگساز، از طريق ايميل و تلفن بود. اينو بهتون بگم. پس از مدتها وقتي كه اولين بار صداي گوگوش رو شنيدم، پاي تلفن، هر دوي ما به گريه افتاديم. احساس من اين بود. در اين آلبون الان من نمي دونم به چه شكل مي خوان خانم گوگوش set بكنن؟ تا اونجايي كه اطلاع دارم، از آقاي «زولاند»، حداقل 3 الي 4 تا كار هست، با ترانه هاي من و 2 تا كار هم فعلا از آقاي «بابك اميني» ، آهنگساز جوان، كه بسيار من از ملودي هاش خوشم اومد و روش كار كردم، در اين آلبوم هست و درحال حاضر هم آهنگ سومي از آقاي اميني در دست من هست كه دارم روش كار مي كنم. از قرار معلوم هم يكي دو تا از شعراي منم دست خانم گوگوش مونده، احتمالا دادن دست دوستان آهنگسازي كه روش كار كنن. تا اينجا اطلاع دارم. از ضبطش يا ميكسش فعلا اطلاعي ندارم. اما نمي دونم كدوم يكي از اين ترانه ها توي اين آلبوم «حجم سبز» مي ياد و كدوم ترانه ها در آلبوم بعدي هست كه احتمالا باز هم آقاي زولاند خواهد بود و خانم گوگوش و بنده.

 

به عنوان هنرمندي كه در خارج از ايران هستيد و انديشناك هستيد، نسبت به تحولات ايران. نظرتون چي هست درباره ي آنچه كه در ايران مي گذره؟

شما 70درصد جوونايي كه جوهر، جهان بيني، انديشه و استعداد اينگونه دارن و با دنيا در ارتباطن رو شما نمي تونين به سكوت بكشونين. من به عنوان يك هنرمند مردمي كه خودمو از مردم مي دونم و خودمو از مردم جدا ندونستم در طول زندگي هنريم و اصلا در طول زندگيم، معلومه كه من در كنار مردم هستم، بهشون اميد دارم، باهاشون اميدوار هستم و من براي اين نسل بيدار فرداي بسيار روشني رو مي بينم.  

 

آيا هنرمندان در تبعيد تصميم دارن در حمايت از ايران، جنبشي راه بيندازن براي جلب حمايت بين المللي و در ضمن موسيقي درست كنن كه سمبول اين حمايت باشه؟

ببينيد آقاي فرهودي، هنرمنداي متعهدي كه شما و من مي شناسيمشون، دارن كار خودشونو انجام مي دن، اونايي هم كه به مناسبت هاي مختلف، درست مثل اينكه مي خوان برن سر مجلس ختم يا برن مجلس عزا، كه حالا مي ريم دو تا فاتحه هم بخونيم، اونا رو مي ذاريم كنار. هنرمنداي واقعي معلومه در حركت هستن با مردم، معلومه لحظه لحظه با مردم زندگي مي كنن. هر اقدامي كه باشه مشخصه كه هنرمنداي متعهد ما دنبالش هستن.    

 

يكي از كارهاي اخير شما، ترانه اي با صداي «راستين» به نام «سيمرغ» هست كه در سال 1986 سرودين ولي شرح حال وضعيت فعلي ايران هم تا حدودي هست؟

وقتي مي گم اين نسل بيداره، وقتي ترانه ي «سيمرغ» پخش شد، خيلي از جوون ها براي من ايميل زدن، سوال كردن كه آقاي سرفراز شما وقتي كه از «سيمرغ» صحبت مي كنين (كه از خاكستر خود مي گشايد پر)، سيمرغ اينگونه نيست، ققنوس هست. ببينيد اين نسل چقدر بيدارن كه حتي اگه هنرمندي يك گاف بكنه، از چشم اين جوونا پنهان نيست آقاي فرهودي. من براشون جواب دادن و همينجام مي گم كه بدونن من با قصد قبلي مفهوم ققنوس رو با مفهوم شاهنامه اي سيمرغ آميختم كه سمبول وحدت مليه. من مخصوص سيمرغ رو گذاشتم جاي معني ققنوس، با قصد گذاشتم، براي دوستان هم نوشتم كه اينو به حساب جهالت من نذاريد، من با قصد قبلي اين كارو كردم و توضيح ديگر در مورد سيمرغ اين است كه پايه هاي اين شعر، يعني جاهايي كه سيلاب بلند هست، تقريبا 70 تا 80 درصد اين شعر در سال 1986 گفته شده، بعضي جاهاش كه مي بينيد سيلاب ها كوتاه شده، بعد از ضبط آهنگ روي ملودي ساخته شده.

 

 در مورد كتابهاتون مي خواستيم صحبت كنيم. دو كتاب «از ريشه تا هميشه» و «سال صفر»، مثل اينكه در ايران ممنوع الچاپ شدن يا اون ورژني كه چاپ شده بود سانسور شده بود، ممكنه مختصر بفرماييد درمورد اين دو كتاب؟

كتاب «از ريشه تا هميشه»، چاپ اروپا، بدون سانسور هست. «سال صفر» با تمامي سانسور و تغيير تاريخ شعرها، باز هم گويا از كتاب فروشي ها جمع شده و در مورد كتاب سومم بايد توضيح بدم كه به همت يكي از دوستان عزيز ما، دوستان جوان ما، كه اسمشون هم «جوان» هست، در سوئد، ايشون مشغول جمع آوري اشعار من از سال 2000 به اين طرف هستن و احتمالا كتاب سومم منتشر خواهد شد، در خارج.  

 

اسمشم مي تونين بگين چه خواهد بود؟

با دوست نازنيني كه اين ترانه ها رو جمع مي كنه، صحبت بر سر اين بود. هنوز تصميمي گرفته نشده. من خوشحال مي شم اگر دوستان از طريق اينترنت يا facebook به من نامي پيشنهاد كنن.

 

خيلي ازتون سپاسگذارم اردلان سرفراز عزيز براي حضور در برنامه ي امشب دو روز اول. براتون آرزوي سلامتي و موفقيت هرچه بيشتر داريم.

 

********

پيام اردلان سرفراز، براي دوستدارانش، پس از انجام گفت و گو:

من پس از اين مصاحبه دانستم، (اگرچه از پيش هم مي دانستم و معتقد بودم) كه من به خطا نرفته ام، اگر هوادار گلم، در اين خزان خانه سوز و از اين بابت از تك تك اين عزيزان، سپاسگذارم كه پاسخم را اينگونه دادند.

با سپاس

اردلان  

********

دوستان و ياران گرامي در پايان پيشنهادي داشتيم براي همه ي شما كه دوستدار آثار اردلان هستيد. همانگونه كه در متن گفت و گو نيز آمده است، اردلان عزيز، كتاب تازه اي در دست چاپ دارد. شايد كوچكترين و زيباترينكاري كه در اين روزها از ما ساخته است، اين باشد كه در نامگذاري بر اين كتاب تازه اردلان نازنين را ياري نماييم. پس كار زيبايي ست اگر كه نام هاي پيشنهادي خود را براي اين وبلاگ يا به آدرس ايميل اردلان عزيز(SafarzA@aol.com)  ارسال نماييد. ما نام هاي پيشنهادي شما را در اين وبلاگ نمايش خواهيم داد.

با سپاس از همه ي شما