مسخ (آینه ها)، کابوس نیمه تمام

از آدم ها پرهیز می کنم، اما نه به آن خاطر که آرام زندگی کنم، بلکه به این خاطر که آرام بمیرم!!... (1)
***
«آینه ها»، کابوس نیمه تمام!
شعر:اردلان سرفراز
آهنگ: حسن شماعی زاده
صدا: فرهاد مهراد
تنظیم: منوچهر اسلامی
می بینم صورتمو تو آینه
با لبی خسته می پرسم از خودم
این غریبه کیه، از من چی می خواد؟
اون به من یا من به اون خیره شدم
باورم نمی شه هرچی می بینم
چشامو یه لحظه روهم می ذارم
به خودم می گم که این صورتکه
می تونم از صورتم ورش دارم
می کشم دستمو روی صورتم
هرچی باید بدونم دستم می گه
منو توی آینه نشون می ده
می گه: این تویی، نه هیچ کسِ دیگه
جای پاهای تموم قصه ها
رنگ غربت تو تموم لحظه ها
مونده روی صورتت تا بدونی
حالا امروز چی ازت مونده به جا؟
آینه می گه:تو همونی که یه روز
می خواستی خورشیدو با دست بگیری
ولی امروز شهرشب خونه ات شده
داری بی صدا تو قلبت می میری
می شکنم آینه رو تا دوباره
نخواد از گذشته ها حرف بزنه
آینه می شکنه، هزار تیکه می شه
اما باز تو هر تیکه اش عکس منه
عکس ها با دهن کجی بهم می گن
چشم امیدو بِبُر از آسمون
روزا با همدیگه فرقی ندارن
بوی کهنگی می دن تمومشون
**اردلان سرفراز- تهران-1352**
گره گوار فکر کرد: «چه به سرم آمده؟» مع هذا در عالم خواب نبود. (2)
اگر حکایت «مسخ» به قلم «فرانتس کافکا» را نخوانده اید، حتما آن را با برگردان زیبای «صادق هدایت» بخوانید و پس از آن به ترانه ی «آینه ها» با صدای جادویی «فرهاد مهراد» گوش بسپارید!
اردلان سرفراز در باب سرودن این ترانه می گوید:
«در زمان نوشتن این ترانه، خود را مثل شخصیت آن قصه می دیدم!»
اما قصه ی «مسخ» چیست؟ «مسخ» حکایت انسانی به نام «گره گوار سامسا» است که یک روز صبح پس از برخاستن از خوابی آشفته، ناگهان درمی یابد که جسم انسانی خود را از کف داده و به حشره ای زشت بدل شده است. در طی این داستان، شاهد ازبین رفتن تدریجی زندگی «گره گوار» و از دست رفتن شئون و حقوق انسانی او هستیم!
اردلان سرفراز عزیز در پیامی درباب این ترانه، مرا به جانب «منطق الطیر» عطار نیشابوری رهنمون ساخت! دریافتم که باید رابطه ی نزدیکی میان ترانه ی «آینه ها» و «منطق الطیر» وجود داشته باشد!
اما حکایت «منطق الطیر» چیست؟
داستان «منطق الطیر» بر اساس اصل عرفانی «هفت شهر عشق» بنا شده: طلب عشق، معرفت، استغنا، توحید،حیرت، فقر و فنا.
چند پرنده تصمیم می گیرند که با پیمودن این هفثت شهر، سیمرغ(سیرنگ) که نماد «وجود برتر» است را بیابند. باری، اما در پایان تنها سی مرغ باقی می مانند و اینجاست که درمی یابند همه چیز در خود آنهاست! این سی مرغ که نمادی از سالکان راه هستند، در نهایت حقیقت آن وجود برتر را درون خود می یابند!
اردلان سرفراز در این ترانه و همچنین در ترانه ی دیگرش،«آینه»با اجرای خوب«داریوش اقبالی» از نماد «آینه» استفاده درخشانی نموده است. تمامی این آینه ها در جستجوی هویت انسانی از دست رفته ی آدمی هستند. یعنی از کثرت به وحدت رسیدن که در «منطق الطیر» نیز به آن اشاره می گردد.
آندره ژید در این باره سخن زیبایی دارد. او می نویسد: «زندگی کنونی ما آینه ای می شود که خود را در آن بازمی شناسیم و با آنچه بوده ایم خواهیم دانست که چه هستیم!»
صادق هدایت، مترجم داستان «مسخ» در جایی می گوید: «هیچیک از شخصیت های آثار من، من نیستند!» حق با اوست، چراکه برای رسیدن به من حقیقی یک انسان باید تمامی پاره های شخصیت را در کنارهم قرار داد!
در جای جایِ ترانه ی «آینه ها»از واژه های مفردی چون «صورتمو»،«خودم»، «چشمامو»، «دستم» و... استفاده شده، انگار شاعر به یک گفت و گوی درونی با خود مشغول است. ترانه از جهان خود شاعر آغاز می شود و باز هم با همان پرداختن به جهان خود به پایان می رسد. در سراسر ترانه حرکتی به سوی درون گرایی و تردید درونی نسبت به خود مشاهده می گردد و «آینه» نماد اندیشه ی واقعی درونی است. اما این ترانه نیز چون دیگر آثار اردلان، در نهایت ما را با دیدگاهی جهانی مواجه می سازد، چراکه اردلان سرفراز بخوبی از اصل روانشاختی«این همانی» بهره برده است، انگار که سرگذشت او، سرنوشت همه ی انسان هاست!...
ترانه با تردید انسان نسبت به ماهیت خود آغاز می گردد، همانند «گره گوار» در داستان «مسخ».این بی چهره بودن یا ناشناخته بودن چهره، نمادی از کوشش انسان برای کشف حقیقت متافیزیک است و درعین حال نماد تنهایی و پوچی کامل انسان امروزی!
پرسش هایی که در سراسر ترانه مطرح می گردد و خطاب همه شان به خود شاعر است، درحقیقت صورت حقیقی پرسش را ندارند و تنها نهیبی هستند برای بیدار شدن از خواب سنگین غفلت:
این غریبه، کیه؟ از من چی می خواد؟
یا
حالا امروز چی ازت مونده به جا؟
«پرسیدن» نمادی از پژوهندگی، کنجکاوی، نیاز و دردمندی است.
آندره ژید می گوید:
«زندگی هرآدمی تصویری است که از او برجای می ماند. به هنگام مرگ، ما خود را در گذشته بازمی تابانیم و زمانی که به آینه ی اعمال خود می نگریم، روان ما پی می برد که چه هستیم. سرتاسر زندگی ما صرف این می گردد که به ترسیم چهره ی پاک نشدنی ما بپردازد و هراس انگیز این است که ما از آن بی خبریم. در فکر این نیستیم که خود را زیبا گردانیم، تنها به هنگام صحبت از خود بدان می اندیشیم و می پردازیم و به خود دروغ می گوییم. اما زندگی به ما دروغ نمی گوید. زندگی به روایت روان ما می پردازد و این روان چنان که هست دربرابرمان هویدا می شود!»
"انکار خود" در این قسمت از ترانه به اوج می رسد:
می شکنم آینه رو تا دوباره
نخواد از گذشته ها حرف بزنه
آینه می شکنه، هزارتیکه می شه
اما باز تو هر تیکه اش عکس منه
اگرچه تا اینجای ترانه، ما با فرازی شجاعانه مواجه هستیم، درست در بخش پایانی ترانه با فرودی یاس گونه اما بیدارکننده مواجه می شویم:
عکس ها با دهن کجی بهم می گن
چشم امیدو بِبُر از آسمون
روزا با همدیگه فرقی ندارن
بوی کهنگی می دن تمومشون
این دو بیت ناخودآگاه ما را به یاد بخش پایانی ترانه ی «هفته ی خاکستری» از شهیار قنبری می اندازد:
جمعه حرف تازه ای برام نداشت
هرچی بود، پیش تر از این ها گفته بود
در پایان باید یادآوری نمایم که بی شک آنچه گفته شد، واگویه ای تام از حقیقت درونی این ترانه نیست که شاید برداشت کوتاهی باشد از همه ی آن!... اما گمان می کنم تفاوت عمده ی ترانه با شعر در همین باشد که جادوی نت های موسیقی، به دریافت حسی آن کمک می نماید و بی تردید، حسن شماعی زاده یکی از بهترین های خود را ارایه داده است. بنابراین بیش از این در باب این ترانه سخن نمی گویم و از شما می خواهم بارها و بارها به آن گوش بسپارید تا پی به لایه های نمادین زیبای آن ببرید!
مهرانا
(1) یادداشت های کافکا
(2) "مسخ" به قلم فرانتس کافکا و برگردان صادق هدایت.
وبلاگ رسمی اردلان سرفراز