مرضیه ی زیبا و خوش صدای ما هم رفت... ستاره ها یکی یکی... تا کی باید بشماریم؟!... باز هم در پاریس... باز هم کسی دیگر، دور از وطن...!!

به رهی ديدم برگ خزان
پژمرده ز بيداد زمان

كز شاخه جدا بود

چو ز گلشن رو كرده نهان
در رهگذرش باد خزان

چون پيك بلا بود


ای برگِ ستمديده ی پاييزی
آخر تو زگلشن ز چه بگريزی

روزی تو هم آغوش گلی بودی
دلداده و مدهوش گلی بودی


ای عاشق ِ شيدا
دلداده ی رسوا

گويمت چرا فسرده ام

در گل نه صفايی
باشد نه وفايی

جز ستم زِ وی نبرده ام
خار غمش در دل بنشاندم
در ره او من جان بفشاندم

تا شد نو گلِ گلشن و زيب چمن
رفت آن گل من از دست
با خار و خسی پيوست

من ماندم و صد خار ستم
وين پيكر بی جان

ای تازه گلِ گلشن
پژمرده شوی چون من
هر برگ تو افتد به رهی

پژمرده و لرزان


به رهی ديدم برگ خزان
پژمرده ز بيداد زمان

كز شاخه جدا شد

چو ز گلشن رو كرده نهان
در رهگذرش باد خزان

چون پيك بلا بود